اما قبل از اینکه وارد جنگ اول بشویم بهتر است که با شرایط دولت های درگیر و چگونگی به قدرت رسیدن آنها آشنا شویم . ابتدا با دولت اشکانی شروع می کنیم :
از اواسط قرن سوم قبل از ميلاد طوايف رشيد و تازه نفسي كه در كشور پارت ساكن بودند قدم به صحنه تاريخ مي گذارند و ارشك يا اشك يكي از بزرگان آنها بر عليه پادشاهان سلوكيد كه بعد از اسكندر بر آسياي غربي حكمفرمايي داشتند قيام نموده ، در سال 250 ق.م. بساط دولت جديدي را در مشرق ايران برپا مي كند و اين دولت در تاريخ به اسم دولت اشكاني معروف مي شود . نخستين پادشاهان اشكاني در طي مدتي كه بيش از يك قرن به طول مي انجامد چندين مرتبه سلوكيد ها را شكست داده و تدريجاً ولايات شمالي كشور را تا دربندخزر و شهر ري متصرف مي شوند . سپس دولت يوناني باختر را تابع خويش نموده قسمتهاي شمال غربي و مغرب و جنوب ايران را از تحت نفوذ دولت سلوكيد خارج و در آخرين نبرد خود با " انتيوكوس سيده" ب پيروزي قطعي نائل شده و پاي سلوكيد ها را از ايران به كلي قطع مي كنند (129 ق.م.) .
در اين ميان ارمنستان هم به كمك ايشان استقلال يافته و سلطان ارمن از خاندان اشكاني تعيين مي شود .
اما در همان اواني كه شاهان اشكاني سرگرم زدوخورد با سلوكيد ها هستند از جانب آسياي مركزي خطر بزرگي بحدود شرقي دولت جوان آنها متوجه مي شود . اين خطر سيل هجوم طوايف وحشي " يوئه چي " كه از تيره مغول بوده و در راه خود مردمان رشيد و صحرا نشين " سَكَ يا سكا" را – كه از دير زماني در وادي سيحون و صحاري شمال ايران متفرق بودند- به جنبش درآورده ، مخلوط با انها به مشرق ايران حمله ور مي شوند . براي جلوگيري از اين طوايف خونخوار شاهان اشكاني اجباراً جبهه ديگري در مشرق تشكيل داده و سالها با اين وحشيان درگير جنگ مي شوند و عاقبت طوري آنها را مغلوب و منكوب مي كنند كه تا چند قرن بعد ديگر جرات تجاوز به حدود ايران را ندارند و تمدن تاريخي ما از اين خطر بزرگ محفوظ مي ماند ( 123 ق.م.)
به اين ترتيب در ابتداي قرن اول پيش از ميلاد دولت اشكاني بزرگترين دول آسياي غربي مي شود و حدود آن از جانب مغرب تا رود فرات و از طرف مشرق تا رود جلم بسط مي يابد .


ادامه دارد .....
در تاريخ خاور نزديک پادشاهی سنتروک ،شاه اشکانی، همزمان با آغاز جنگ های میان ايران و کشور روم است. اين دو قدرت هدف های متفاوتی داشتند. در حالی که روم آشکارا می خواست خاور را تسخیر کند و آن را به استان خود تبدیل نماید و ثروت های آن را به یغما ببرد، برنامه ایرانیان بسیار فروتنانه تر و چیزی جز بازسازی شاهنشاهی هخامنشی نبود. پادشاهی سنتروک (سیناتروس) همزمان با رویدادهای مهمی بود که در ارمنستان و آسیای صغیر رخ دادند. قدرت تیگران دوم (بزرگ) شاه ارمنستان رو به افزایش بود او نفوذ خود را تا قلمروی دست نشاندگان پارتیان همچون اُسروئن، گوردی ین و ماد آتروپات گسترش داد، ماد را تاراج نمود و تا سوریه و فینیقیه پیش راند؛ او حتی بر خود نامواره «شاهنشاه» نهاد. اما رویدادی که خاور را تکان داد جنگ روم با مهرداد ششم (اوپاتور) شاه پونت و همپیمانش تیگران بود. در پی جنگ و پس از شکست قطعی این دو شاه، قلمرو روم به طرز خطرناکی به آستانه مرز دولت اشکانی رسید. در این جنگ دو طرف کوشیدند پای سنتروک را به نبرد بکشانند، اما او خودداری ورزید. پس از مرگ سنتروک پسرش فرهاد سوم همزمان با سومین جنگ میان روم و مهرداد ششم و تیگران به پادشاهی رسید. مهرداد و تیگران کوشیدند فرهاد را به سوی خود بکشانند، تیگران پیشنهاد پس دادن «هفتاد دره» و سرزمینهایی که ارمنستان در شمال بین النهرین گرفته بود کوشید پشتیبانی فرهاد را بدست آورد اما با پیروزی سپاه روم به فرماندهی لیسینیوس لوکولوس در نبرد تیگرانوسرت بر تیگران گفتگوها بی نتیجه ماندند. از دیگر سوی نیز گفتگوهای لوکولوس با فرهاد بی نتیجه ماند زیرا فرهاد پیشنهاد اتحاد با روم را نپذیرفت. با این حال روابط دو کشور مسالمت آمیز بود تا آنکه با ستیز میان تیگران جوان و پدرش و گریختن پسر نزد فرهاد وضع پیچیده شد. فرهاد به پشتیبانی از پسر به ارمنستان لشکر کشید اما کار به جایی نبرد و تنها به تیگران جوان اجازه داد آرتاکسات را محاصره کند، ولی پسر از پدر شکست خورد و نزد پومپئوس سردار رومی گریخت. این رویدادها روابط ایران و روم را تیره ساخت. پومپئوس لقب «شاهنشاه» فرهاد را نپذیرفت و او را شاه خطاب کرد. همچنین به وعده های پیشین خود مبنی بر حق فرهاد بر سرزمینهای وعده داده شده تیگران بزرگ را نپذیرفت و سپاهی برای راندن ایرانیان از آن نواحی گسیل کرد. در پایان نیز با تحمیل یک کمیسیون آشتی حل اختلافات زمینی، پارتها دریافتند که جز آدیابن چیزی نصیبشان نشده. درگیری های درونی به فرهاد فرصت ادامه کار را نداد چه بر اثر این درگیری ها به دست پسرانش اُرُد دوم و مهرداد سوم کشته شد. اُرُد پس از مدتی جنگ و گریز با برادر و شکست دادن و کشتن وی به شاهی رسید .
ادامه دارد .....
درود بر دوستان خوبم
با توجه به اینکه داریم به شب چله نزدیک می شیم گفتم بد نیست اگه در این مورد هم مطلبی بذارم امیدوارم که خوشتون بیاد :
دیر زمانی است كه مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی را برپا میدارند كه در میان اقوام گوناگون، نامها و انگیزههای متفاوتی دارد. در ایران و سرزمینهای همفرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام میبرند كه همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق كامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سالها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سیام آذرماه و بامداد یكم دیماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند كه مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار میشود؛ اما میدانیم كه در باورهای كهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمیشده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیینهای ایرانی، ریشه در رویدادی كیهانی دارد.
خورشید در حركت سالانه خود، در آخر پاییز به پایینترین نقطه افق جنوب شرقی میرسد كه موجب كوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریكی شب میشود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگرباره بسوی شمال شرقی باز میگردد كه نتیجه آن افزایش روشنایی روز و كاهش شب است. به عبارت دیگر، در ششماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانروز خورشید اندكی پایینتر از محل پیشین خود در افق طلوع میكند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایینترین حد جنوبی خود با فاصله 5/23 درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد. از این روز به بعد، مسیر جابجاییهای طلوع خورشید معكوس شده و مجدداً بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز میگردد. آغاز بازگردیدن خورشید بسوی شمالشرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته میشد و آنرا گرامی و فرخنده میداشتند.
در گذشته، آیینهایی در این هنگام برگزار میشده است كه یكی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی كه از لازمههای آن، حضور كهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد كهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراكیهای فراوان برای بیداری درازمدت كه همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.
بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی دینی دادند. در آیین میترا (و بعدها با نام كیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار میآمده است و امروزه كاركرد خود را در تقویم میلادی كه ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه میدهد. فرقههای گوناگون عیسوی، با تفاوتهایی، زادروز مسیح را در یكی از روزهای نزدیك به انقلاب زمستانی میدانند و همچنین جشن سال نو و كریسمس را همچون تقویم كهن سیستانی در همین هنگام برگزار میكنند. به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم كهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینكه نام نخستین ماه سال آنان نیز «كریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز میگردد و پیش از آن، آنگونه كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل كرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار/خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه میگیرد.
نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی كه پیرو مزدك، قهرمان بزرگ ملی ایران بودهاند (كه هنوز هم حامیان سرمایهداری لجام گسیخته اندیشههای عدالتجویانه او را سد راه منافع طبقاتی خود میدانند) سخت گرامی و بزرگ دانسته میشد و از آن با نام «خرم روز» یاد میكرده و آیینهایی ویژه داشتهاند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده میشود كه نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیكستان) است. همچنین در تقویم كهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است كه با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.
هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز میكوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار كنند. البته در شبه تقویم نوظهوری كه برخی زرتشتیان از آن استفاده میكتتد و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با 24 آذرماه مصادف میشود كه نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی كه از شب چله با نام «عید نود روز» یاد میكند. از آنرو كه فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.
نمیدونم که تا حالا چقدر این مطالب به دردتون خورده و یا اصلا خوشتون اومده یا نه؟!!
با توجه به نتیجه نظرسنجی که در مورد مطالب آینده روی بلاگ گذاشته بودم و البته هنوز هم هست فکر کنم که بزودی شرح جنگهای ۷۰۰ ساله ایران و روم رو براتون بذارم.
من خودم خیلی شرح این جنگ ها رو دوست دارم و امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
راستی ! خیلی از نظر های گرانبهایی که می دید و مشوق من هستید ممنونم و نمی دونم چه جوری تشکر کنم مخصوصا دوست خوبم فریبا جان با اون وبلاگ قشنگش که واقعا هر وقت شعر هاش رو می خونم لذت می برم .
ولی خوب دیگه کاریش نمیشه کرد چون من تموم عشقم در مورد تاریخ ایران هستش و بس باید خیلی ببخشید که در مورد چیزی دیگه ای مطلبی نمیذارم .
خوب فکر کنم که خیلی حرف زدم در هر صورت بزودی با شرح جنگ های ایران و روم وبلاگ رو ادامه خواهم داد.
.jpg)
مردمان مصر باستان خدایان متعددی را میپرستیدند و اعتقادات مذهبی آنها، مانند بسیاری از مذاهب باستانی، برپایه وجود خدایان اساطیری و قدرتهای گوناگون آنها بود.
یکی از اعتقادات قوی در میان مصریان، اعتقاد به زندگی پس از مرگ بود که شرح آن در این مطلب نمی گنجد. در اینجا تنها به ذکر این مطلب اکتفا می کنیم که ساختن اهرام بر پایه همین اعتقاد بوده است و فراعنه مصر بیش از هر چیز نگران زندگی پس از مرگ خود بوده و اهرام در واقع قصرهایی برای این زندگی دوباره آنها به شمار می آمد که با اتاقهای متعدد و لوازم مجلل آماده شده و برای فرعون خوردنی وآشامیدنی و مال و ثروت کافی در آن قرار داده میشد و این هرم در واقع مکان مقبره و محل زندگی فرعون پس از مرگ او به شمار می آمده است. از آنجایی که گنجینه فرعون نیز همراه با او در این هرم قرار داده میشد، راه ورود به مقبره بسیار پیچیده و تودرتو است و تعداد زیادی از سازندگان و مهندسین آن نیز در راهروهای آن ناپدید شدند. یکی دیگر از عجایب این حرم وجود حفره ای درون آن است که از سویی تا اواسط حرم کشیده شده و انتهای آن بسته است که دلیل آن هنوز معلوم نیست .
هرم بزرگ جیزه از عجایب هفت گانه و در واقع تنها بازمانده این هفت بنای اعجاب آور جهان باستان به شمار می آید. چگونگی ساخته شدن این هرم هرگز به طور قاطع معلوم نشده است و درباره آن نظرهای مختلفی وجود دارد.بنا به گفته هرودوت، تاریخ نگار یونان باستان، بنای هرم 30 سال طول کشیده است و صد هزار برده برای ساختن آن به کار گرفته شده اند.
نظریه دیگری نیز سازندگان هرم را کشاورزانی عنوان کرده است که به دلیل طغیان رود نیل در فاصله ماههای تیر تا آبان، به کار ساختمان میپرداختند و برای آن دستمزد میگرفتند. طغیان رود به حمل و نقل سنگهای بنا نیز کمک میکرد. این سنگها از راه دور آورده میشد و هریک حدود 2.5 تن وزن داشتند. زمان ساخته شدن هرم سالهای 2566-2589 قبل از میلاد تخمین زده شده است و بیش از 2,300,000 بلوک سنگی در آن به کار رفته و ارتفاع آن- پس از از بین رفتن 9 متر از قسمت بالای آن- در حال حاضر به 140 متر می رسد. این هرم بزرگترین و قدیمی ترین هرم جیزه به شمار می آید.
خوفو (Khufu) که در زبان یونانی خئوپس (Kheops) گفته میشود، دومین فرعون از سلسله چهارم فراعنه به شمار می آید و دوران سلطنتش حدود 23 یا 24 سال تخمین زده شده است. بنا به گفته هرودوت، خئوپس بر خلاف پدرش سنفرو (Sneferu) و پدربزرگش جوسر نتیریکیت (Djoser Netjeriket)، که هر دو شاهانی بخشنده و مردمدار بودند، مردی خشن و شاهی ظالم بود. او سه همسر داشت که هر یک در یکی از سه هرم کوچک دیگر دفن شده اند.
هرچند که هرم بزرگ به نوعی معرف جوهره مصر باستان به شمار می آید، از دوران سلطنت فرعون سازنده آن اطلاع چندانی در دست نیست. قرنها پس از سلطنت خئوپس، هرودوت در باره او نوشته است: " خئوپس سرزمین مصر را دچار هرنوع بدبختی ممکن کرد. او معابد را بست، تقدیم قربانی را نزد رعایای خود ممنوع اعلام کرد و آنها را وادار کرد تا بدون استثنا برایش کارگری کنند...مصریان به زحمت میتوانستند نام او را بر زبان بیاورند..و این از شدت تنفرشان بود.." نکته جالب دیگر اینکه با وجود عظمت و شکوه هرم، قایق بی نظیر تشییع جنازه و اشیای اعجاب انگیز مراسم به خاک سپاری که از خئوپس به جا مانده است، تنها تصویر موجود از چهره او یک مجسمه عاج 10 سانتی متری است.

.jpg)
.jpg)
.jpg)
در سال 1898 میلادی روبرت کلدوی (Robert Koldewey)، باستان شناس آلمانی، در حدود 90 کیلومتری جنوب شهر بغداد و در سواحل فرات جستجو در پی یافتن ویرانه ها و بقایای شهر غرق شده بابل را آغاز کرد.
کلدوی از سوی موسسه آلمان – مشرق زمین در برلین مأموریت داشت تا کاوش برای یافتن سه اثر بزرگ شهر بابل (دیوارهای حصین شهر، برج بابل و باغهای معلق سمیرامیس) را آغاز نماید. وی برای انجام حفاری ها دستور داد یک خط نقاله حفاری از اروپا برایش فرستاده شود و نهایتا موفق گردید برج بابل را کشف نماید. برج بابل معبدی مطبق برای " مردوک " خدای بابل بود، بنایی با ابعاد 90 در 90 متر و ارتفاع حدود 90 متر. از این بنای عظیم تعدادی از پایه های اصلی آن به جای مانده است. تا پیش از حفاریها و کاوشهای باستان شناسان افسانه ها و تصورات گونه گونی در مورد برج بابل وجود داشت. یکی از نمودهای این تخیلات تابلوی نقاشی برج بابل اثر " پیتر بروگل " بزرگ است که برج بابل را بنایی مدور و مطبق با تاقهای قوسی تصور کرده. اما حفاریهای باستان شناسان و پژوهشگران تصویری متفاوت از آنچه گذشتگان می انگاشتند به ما می دهد: بنایی چهارگوش با ابعاد 90 در 90 متر، مطبق و توپر به ارتفاع 90 متر.
کلدوی دیوار حصین شهر بابل را نیز کشف نمود. ضخامت این دیوار به قدری بوده که دو ارابه اسپی به راحتی و در کنار هم می توانستند روی آن حرکت کنند. این دیوار تمامی شهر بابل را در بر می گرفت. ارتفاع دیوارهای مکشوفه در زمان کلدوی تنها 12 متر و مابقی تخریب گردیده بود.
کلدوی برج بابل و حصار شهر را یافته بود اما باغهای معلق کجا بودند!؟ در یکی از روزها در حالیکه کلدوی در حال قدم زدن در شهر بابل بود در گوشه شمال شرقی مجموعه کاخهای سلطنتی و در عمق حدود یک متری از سطح خاک به ساختمانی برخورد که مشابه آنرا تا آن لحظه ندیده بود. این مجموعه از دوازده اتاق باریک، دراز و هم اندازه تشکیل می شد که بر خلاف آثار ساختمانی یافت شده در بابل از سنگ تراش ساخته شده بود. این 12 اتاق در دو سمت یک راهرو قرار گرفته بودند، سقف آنها از آجر بود و چنان محکم و قطور که گویا برای تحمل باری سنگین ساخته شده بوده. دیوارها و ستونها تا هفت متر ستبرا داشتند، سقفها با تاق گنبدی اجرا شده بودند و در کنار این مجموعه یک حلقه چاه بدست آمد. کلدوی بعد از انجام مطالعات متوجه شد که در نوشته های یونانیان و رومیان و نیز در کتیبه های سنگی بابلی اشاراتی به استفاده از سنگ تراش در فقط دو بخش از شهر بابل شده، یکی در دیوار شمالی مجموعه کاخ سلطنتی و دوم در باغهای معلق سمیرامیس. با توجه به اینکه کلدوی در کاوشهای گذشته سنگهای دیوار شمالی قصر را یافته بود، به این نتیجه رسید که این بنا بایستی به باغهای معلق متعلق باشد.
تصویری که کلدوی از باغهای معلق سمیرامیس در ذهن خویش مجسم نمود این چنین بود:
احتمالا بر روی اتاقهایی پوشیده با تاقهای گنبدی یک ساختمان مرکزی به صورت تراسهای مطبق وجود داشته است و ارتفاع هر تراس حدود 5 متر بوده که با سطوحی از سنگ به طول 5.50 و عرض 1.40 متر فرش شده بوده، احتمالا بر روی هر یک از این سطوح سنگی یک لایه حصیر آغشته به قیر و روی آن دو لایه آجر فرش بوده است و درز میان آجرها بوسیله گچ گرفته شده، سپس روی این مجموعه یک لایه سرب جهت جلوگیری از نشت رطوبت به اتاقهای زیرین باغ ریخته شده و در نهایت یک لایه خاک به ارتفاع سه متر جهت کاشت گیاهان.
بسیاری از باستان شناسان و پژوهشگران با آنچه کلدوی از باغهای معلق بابل ارائه داد موافق نبودند: برخی اعتقاد داشتند که باغهای معلق درون محوطه کاخها نبوده و در کنار آن جای داشته. برخی بر این باورند که باغها نه در محوطه قصرها و نه در کنار آن بلکه در کنار فرات بوده و برخی هم می گویند بر روی پلی عریض بر فراز فرات قرار داشته است.
بابل که در عهد عتیق به همین نام از آن یاد شده در تاریخ بیش از سه هزار ساله خود سه بار تا پی دیوارهای شهر تخریب و مجددا از نو ساخته شده، اما آخرین بار در قرنهای 6 و 5 قبل از میلاد تحت تسلط و حکمرانی هخامنشیان و سپس مقدونیان قرار گرفت.
بابل به نوعی نخستین شهر در تاریخ تمدن محسوب می گردد و بناهایی همچون برج بابل، دیوارهای حصین و مستحکم دور شهر و باغهای معلق آن جزو شگفتیهای این شهر باستانی محسوب می شود.
بابل در قسمت سفلی رود فرات قرار داشته، در ابتدا مأوای سومریان (3000 ق.م) بوده و سپس در حدود 2600 ق.م توسط مهاجمان اکدی اشغال و تسخیر گردید و پانصد سال بعد توسط اقوامی از شمال بین النهرین. با پایان گرفتن دوران سلطنت حمورابی (1686 1728 ق.م) هیتیت ها از شرق آسیای صغیر، کاسیان از ایران و آشوریان از شمال بر بابل تسلط یافتند.
در 626 ق.م نبوپلسر علیه دولت آشور برخاست، شهرهای آشوریِ " آشور " و " نینوا " را تخریب نمود و پادشاهی بزرگ آشور بین " کلدانیان " و " مادها " تقسیم گردید. نبوپلسر امپراطوری خود را در بابل، جنوب و غرب آشور، بین النهرین، سوریه و فلسطین گسترش داد و مادها صاحب باقیمانده سرزمینهای آشور گشتند.
با مرگ نبوپلسر در سال 605 ق.م فرزند او نبوکد نصر بر تخت سلطنت نشست. وی با جنگهای بسیار دولت بابل را به قدرتی جهانی تبدیل نمود و پایتخت خویش را به بزرگترین و زیباترین شهر آن روزگار تبدیل کرد. از جمله اقدامات نبوکد نصر بازسازی و گسترش " اساگیلا " معبد اصلی و بزرگ خدای بابل، " مردوک " (گوساله خدای خورشید)، بود. نبوکد نصر معبد دیگری برای مردوک ساخت که " اتمنانکی " نام داشت و بعدها به برج بابل شهرت یافت. به دستور نبوکد نصر خیابانی باشکوه برای سان و رژه و برگزاری مراسم جشن (جشنهای باشکوه و مجللی که به بابل لقب _ شهر گنهکار _ را داده بود) ساخته شد. و نیز به دستور وی دیوار شهر بابل که به صورت دوجداره و مدور بود ساخته شد تا شهر و کاخهای سلطنتی در پناه و امان باشند. خیابانهایی از خارج شهر و از طریق دروازه های باروی دور شهر به داخل آن راه می یافت و در کنار خیابانها کاخها و معابد بسیاری ساخته شدند. یکی از دروازه های شهر دروازه " ایشتار " (الهه جنگ و عشق) بود که با نقش برجسته های میناکاری روی سنگ تزئین گردیده بود.
بابل شهر معابد خدایان بود، بر اساس یک کتیبه میخی بابلی در آنزمان 53 معبد برای خدایان بزرگ، 55 معبد کوچکتر برای مردوک، 300 مجموعه معبد کوچکتر برای خدایان زمینی، 600 مجموعه معبد خدایان آسمانی، 180 محراب ایشتار و 200 محراب برای دیگر خدایان در شهر بابل وجود داشته است.
بابل در دوران رونق خود شهری تحسین برانگیز بوده، بازارهای شلوغ و پر رونق شهر، مسافران و بازرگانان و مردمان در حال گفتگو و بسیاری تصاویر قابل حدس دیگر . . .
بخت النصر دوم در 578 ق.م به اورشلیم لشگر کشید و آنجا را با خاک یکسان نمود (شهر را تا پی دیوارها ویران کرد)، یهودیان را به اسارت گرفت و به بردگی بابل برد، یهودیان در بابل در اسارت و حقارت سالها را گذراندند تا اینکه کوروش کبیر، فرمانروای حکیم هخامنشی، در 539 ق.م به بابل لشگرکشی نمود، بابل را تسخیر و یهودیان را آزاد کرد، کوروش یهودیان را به سرزمینشان رهسپار ساخت، یهودیان در تورات از کوروش کبیر به عنوان رهایی دهنده قوم یهود نام آورده اند و وی را تکریم و تقدیس می نمایند. بخت النصر دوم سراسر عمر خود را به جنگ و لشکرکشی گذراند.
باغهای معلق بابل را نبوکد نصر دوم (562 – 605 ق.م)، پادشاه بابل بنیان نهاد، باغهای معلق در حالی در شهر شکوفا و آباد بابل شکل می گرفت که این سرزمین تاریخی به قدمت حدود 3000 سال را پشت سر گذارده بود.
احتمالا همسر بخت النصر دوم دوشیزه ای از شاهزادگان ایرانی بوده و بخت النصر به خاطر ابراز علاقه به همسرش باغهای معلق بابل را به وی هدیه نموده است. بر اساس گزارشات مورخین، بخت النصر برای جبران غیبتهای طولانی و دوری از همسر، دستور ساخت باغهای معلق را داد و هم اینکه باغهای معلق می توانست خاطره کوهستانها و دشت های سرسبز و پرگل ایران را برای همسرش تکرار کند.
اما در زمینهای بی آب و علف و غیر قابل کشت بابل چگونه باغی سرسبز می توانست پدید آید. تجربه تاریخی بیان می کند که در گذشته نیز مردمانی در سرزمینهای دیگر توانسته بودند بر اقلیم نامساعد فائق آیند و به کشاورزی و باغسازی دست یازند. از آن جمله: " سان حریب " پادشاه مجنون آشوری (681-705 ق.م) دستور داد دورتادور معبد خدای آشور را در نینوا باغسازی کنند. برای اینکار سوراخهایی در زمین صخره ای اطراف معبد حفر کرده و آنها را از طریق کانالهای زیر زمینی به یکدیگر متصل نمودند و آب را در کانالها جاری ساختند، سپس سوراخها را با خاک مناسب پرکرده و باغسازی نمودند.
زیبایی، شکوه و طراوت باغهای معلق سمیرامیس و نیز تأسیسات آن در زمان خود بی نظیر بوده است. به نوشته مورخینی که از آن دیدن کرده اند باغهای معلق بابل در روزگار خود و چه بسا تا به آنزمان بی نظیر بوده، بخت النصر به ملازمان و سربازان خود دستور داده بود در هر سرزمینی که وارد می شوند هر آنچه از گیاهان و گلهای ناشناخته می بینند با خود به بابل بیاورند و برای اینکار از تندروترین سواران آنروزگار استفاده کنند. کاروان ها، بازرگانان و نیز کشتیهایی که به بابل می آمدند به همراه خود گیاهانی می آوردند. برای آبیاری طریقه ای بکار میبرند که آب رود فرات مستقیماً به مرتفع ترین قسمت باغ جریان داشت تا بتوانند درختان و گلها را آبیاری کنند . باغهای معلق بر همه شهر مسلط بود چشم انداز زیبای داشته و از فراز آن منظر رود فرات ، شهر،سربازان و جاده ها پیدا بودند و عبور و مرور قافله که بین شرق و غرب در تردد و حمل کالای تجارتی بودند به خوبی دیده میشده اما متسفانه از این شهکار معماری چیزی باقی نمانده است .
.jpg)
.jpg)
.jpg)
ادامه دارد.....
قبل از اینکه به بقیه موضوع عجایب هفتگانه بپردازیم با توجه به سوال یکی از دوستان خوبم در خصوص چرایی و چگونگی تشکیل بحث عجایب هفتگانه دنیای قدیم امروز در ادامه تصمیم گرفتم که مطلبی در این خصوص براتون بذارم .
امیدوارم که براتون جذاب باشه ...
عجایب هفتگانه، به هفت اثر برتر معماری و مجسمه سازی عصر باستان اطلاق میشود. این هفت اثر ظاهراً اولین بار توسط یک فنیقیایی یونانیالاصل به نام آنتیپاتروس در قرن دوم پیش از میلاد در یک کتاب ثبت شدهاست. مشخص نیست که این فرد خودش این آثار را دیدهاست یا نه. به هر حال آنچه مسلم است این است که وی در زمانی میزیسته که تمام این شاهکارهای هنری سالم و موجود بودهاند و او نمیخواست ویرانهها را به همعصران خود معرفی کند .
نکته دیگر در مورد این آثار انتخاب عدد هفت برای تعداد آنهاست. دلیل این امر هم مقدس بودن این عدد است. عدد هفت چه در گذشته و چه در حال، برای انسان محترم و مقدس بوده بطوریکه تقریباً در هر گونه تقسیم بندی به این عدد توجه شدهاست. مانند هفت روز هفته، هفت هنر، هفت خدای یونان باستان و ....
تهیه فهرست کامل عجایب هفت گانه در اصل حدود سده دوم پیش از میلاد کامل شدهاست و اولین اشاره به تهیه این مجموعه مکتوب در کتاب تاریخ هرودوت آمدهاست که به سده ۵ پیش از میلاد مربوط برمیگردد .
چندین دهه بعد از آن، تاریخ نگاران یونانی درباره بزرگترین بناهای تاریخی دوران خود شروع به نوشتن کردند. از جمله کالیماکوس Callimachus - که در ۳۰۵ تا ۲۴۰ قبل از میلاد میزیست - سر کتابدار کتابخانه اسکندریه، «مجموعهای از عجایب جهان» را تهیه کرد. امروز، تمام چیزی که درباره این مجموعه میدانیم، همین عنوان آن است و بس، به این دلیل که این کتاب نیز در آتشسوزی بزرگ کتابخانه اسکندریه از بین رفت .
فهرست نهایی عجایب هفت گانه در قرون وسطا تکمیل شد. این فهرست شامل چشمگیرترین بناهای تاریخی جهان باستان بود که از بعضی، شواهد بسیار اندکی در دست بود و تعدادی نیز اصلاً باقی نمانده بودند. آثار کنده کاری هنرمند هلندیMarten Van Heemskerck مارتن ون هیمسکرک و کتاب تاریخ معماری یوهان فیشر ارلاخJohann Fischer von Erlach از قدیمیترین منابعی هستند که در آن به این فهرست عجایب هفت گانه اشاره شدهاست .
شواهد باستانشناسی از بسیاری از اسرار تاریخی که قرنها عجایب هفت گانه را احاطه کرده بودند، پرده برداشتهاست. عجایب هفت گانه برای سازندگانشان نمادهایی از مذهب، اسطوره شناسی، هنر، قدرت و علم بودند و برای ما، آنها شواهدی از توانایی انسان هستند .
منبع : ویکی پدیا
.jpg)
غول رودس که در ورودی بندر شهر رودس در یونان، قرار داشته است و علی رغم اینکه پس از ساخته شدن تنها 56 سال پابرجا بود، توانست در میان عجایب جهان جای بگیرد. بنا به گفته مورخین این مجسمه عظیم حتا در زمانی که بر روی زمین افتاده بود هم بسیار شگفت انگیز بود. این غول تنها یک مجسمه عظیم نبود بلکه سمبل اتحاد مردم رودس به شمار میرفت.
یونان باستان در بیشتر دوران تاریخی خود، شامل ایالاتی با قدرت محدود بوده است. جزیره رودس شامل سه ایالت یالیسوس Ialysos، کامیروس Kamiros و لیندوس Lindos بوده است. در 408 قبل از میلاد، این شهرها با هم متحد شده و یک قلمرو با پایتخت واحد به نام رودس، به وجود آوردند. این شهر از نظر اقتصادی بسیار پیشرفته بود و با مصر مراودات تجاری داشت. در سال 305 قبل از میلاد آنتیگونیدهای مقدونیه ، رودس را محاصره کرد تا این ارتباط تجاری را از بین ببرد.
آنها هرگز موفق نشدند به داخل شهر نفوذ کنند و پس از امضای قرارداد صلح در سال 304 قبل از میلاد، آنتیگونیدها محاصره را ترک کردند و مقدار قابل توجهی اسلحه و جنگ افزارهای گران قیمت برجا گذاشتند. اهالی رودس این غنایم را فروختند و به افتخار اتحاد خود، با پول آن مجسمه عظیم هلیوس Helios خدای خورشید را بنا کردند. ساختن این مجسمه 12 سال طول کشید و در سال 282 قبل از میلاد به پایان رسید. سالها این مجسمه در ورودی بندر پابرجا بود تا زلزله شدیدی به شهر آسیب فراوان رساند و مجسمه را از ضعیفترین قسمت آن - زانوهای غول - شکست.
امپراطور مصر مخارج تعمیر آنرا به عهده گرفت اما یک پیشگو، عمل بازسازی را منحوس خواند و در نتیجه پیشنهاد امپراطور پذیرفته نشد. در حدود یک هزاره، مجسمه بر خاک افتاده بود تا اینکه اعراب به رودس هجوم بردند. آنها بقایای مجسمه را از هم باز کردند و به یک تاجر یهودی اهل سوریه فروختند. گفته شده است که 900 شتر این بار عظیم را به سوریه حمل کردند.
با توجه به ارتفاع مجسمه و عرض دهنه بندر، تصور قرار گرفتن مجسومه با پاهای گشوده بر دو طرف ورودی بندر، غیر ممکن به نظر میرسد و از آنجایی که مجسمه پس از سقوط موجب گرفتگی مسیر بندرگاه نشده است، به نظر میرسد که مجسمه یا بر روی سمت شرقی دماغه بنا شده بوده یا اصولا بیش از آنچه گفته میشود از آب دور بوده است. هر چه بوده، مسلم است که غول با پاهای گشوده بر دو سمت ورودی بندر نایستاده بوده است.
پروژه ساخت مجسمه به کارس Chares مجسمه ساز اهل لیندوس سپرده شده بود. برای این کار، کارگران او قطعات برنزی روی مجسمه را قالب ریزی میکردند. پایه مجسمه از مرمر بوده و پاها تا مچ آن ابتدا ساخته و محکم شده است. ساختار مجسمه به تدریج با قرار گرفتن قطعات برنز بر روی چهارچوبی از آهن و سنگ، پدیدار میشد. یک خاکریز بلند برای دسترسی پیدا کردن به بخشهای بالایی مجسمه، در اطراف آن ساخته شد که بعد از اتمتم کار برچیده شد. مجسمه در پایان 33 متر ارتفاع داشت و عده کمی میتوانستند دو دست خود را بر دور انگشت شست او حلقه کنند.
.jpg)
.jpg)
ادامه دارد.....
.jpg)
فانوس الکساندريا يکي از بزرگترين شاهکارهاي روزگار باستان مي باشد . ارتفاع اين بنا حداقل به اندازه يک ساختمان 40 طبقه امروزي بود و براي 16 قرن پا بر جا بود . بر خلاف 6 عجايب ديگر، فانوس الکساندريا استفاده هاي عملي بسياري داشت . اين بنا به کشتيهاي دريا نوردي کمک مي کرد که اسکله ها را براحتي پيدا کنند و با ايمني کامل داخل آن شوند . چرا که تنگه هاي خطرناک دقيقا در خارج از بندرها قرار داشتند . ارتش نيز از اين فانوس براي پيدا کردن کشتيهاي دشمنان استفاده مي کرد . اين بنا ظاهرا ساختار جامدي داشته است و براي 1600 سال باقي بوده است اما با وجود اين بر اثر طوفانهاي دريايي زمستان و زلزله هاي بسيار از بين رفته است . فانوس الکساندريا دو نوع برج ديده باني داشت که در نوک آن قرار داشتند . اين فانوس سه عنصر ساختماني داشت ، پايه مستطيل شکل ، قطعه مياني هشت وجهي ، و قسمت بالاي آن که استوانه اي شکل است و برجهاي ديده باني در آنجا قرار دارند.تقريبا ارتفاع اين سه قسمت به 110 تا 180 متر مي رسيد . بجز اهرام مصر فانوس الکساندريا بلندترين ساختمان جهان بود البته اين تا زمانيکه برج ايفل در 1889 ساخته شد.
.jpg)
.jpg)
ادامه دارد.....
.jpg)
مقبره هاليکارناسوس در 4 قرن قبل از ميلاد نه تنها بسيار پرابهت و پر عظمت بود بلکه به صورت زيبايي با ستونها و مجسمه ها تزيين شده بود . سقف اين مقبره با مجسمه هايي از اسبها تزيين شده بود اسبهايي که ارابه شاه ماسالوس و همسرش ملکه آرتميسيا را مي کشيدند . ارتفاع اين مقبره مرمري به اندازه يک ساختمان 14 طبقه بود . از نقطه نظر استراتژيکي دامنه کوه درست مشرف به هاليکارناسوس و خليج آن بود . ملکه آرتميسيا فرمان ساخت اين مقبره را در هاليکارناسوس براي همسرش در 353 سال قبل از ميلاد صادر کرد . ملکه اين بنا را براي قدر داني از همسرش ساخت و به اين منظور بهترين هنرمندان و مجسمه سازان آن زمان را گرد آورد . شاه ماسالوس تنها حکمران ايالتي معمولي در بين امپراطوري هاي عظيم ايراني در 2300 سال پيش بود . ملکه آرتميسيا دو سال پس از همسرش ، شاه ماسالوس که برادرش هم بود در گذشت . او در کنار شاه در مقبره هاليکارناسوس دفن شد . اين بنا در حدود 17 قرن پا برجا بود و در 1400 سال بعد از ميلاد بر اثر زلزله فرو ريخت.
.jpg)
.jpg)
ادامه دارد......
.jpg)
تقريباً سه هزار سال پيش، المپيا ، مركز مذهبي در جنوب غربي يونان بود. يونانيان باستان زئوس پادشاه خدايان را مي پرستيدند و در زمانهاي مشخص به افتخار او جشن هايي بر پا مي كردند. در اين جشن ها مسابقات ورزشي هم انجام مي شد. از نظر ساكنان دنياي قديم اين بازيها خيلي مهم بودند، چندان كه در زمان برگزاري مسابقات، جشن ها متوقف مي شد تا شركت كنندگان و تماشاگران به آساني خود را به محل مسابقات برسانند.
مجسمه زئوس خداي يونان در المپيا يکي از عظيم ترين مجسمه هاي جهان است . اين اثر در 450 سال قبل از ميلاد توسط مجسمه ساز معروفي بنام فيدياس ساخته شد اين هنرمند همان کسي بود که مجسمه خداي آتنا را هم براي معبد پارتنون در آتن ساخت . ارتفاع مجسمه زئوس در حدود 12 متر بود . بدن اين مجسمه را از عاج فيل و ردا و موها و ريشش را از طلا ساخته بودند . اين اثر ارتفاعش چنان بود که با سقف معبد زئوس برخورد مي کرد . فيدياس با اين کار مي خواست اقتدار و نيرومندي زئوس را نشان دهد . مجسمه زئوس در معبد زئوس که طول آن به 64 متر مي رسيد قرار داشت . 72 ستون خارجي اين معبد که به سبک معماري قديم يونان بودند اين معبد را داراي معماري خيره کننده اي کرده بودند . سنگفرش آن نيز با مجسمه هاي بي نظيري تزيين گشته بود . مجسمه زئوس در حدود 850 سال در اين معبد قرار داشت تا هنگاميکه بعضي از يونانيها آنرا به استانبول منتقل کردند . البته اين زياد طول نکشيد چرا که محل جديد نيز در آتش سوخت و اين مجسمه براي هميشه از بين رفت.
.jpg)
.jpg)
ادامه دارد......
.jpg)
معبد آرتميس در افوسوس (ترکيه) يکي از زيباترين بناهاي ايام گذشته بود . اين بنا با داشتن 100 ستون مرمري زيبا که ارتفاع هر کدام از آنها به 15 متر مي رسد يکي از عجايب هفتگانه به حساب مي آيد . اين معبد فضايي را در بر مي گرفت که تقريبا چندين برابر وسعت آکروپليس در آتن بود . ميتوان گفت که معبد آرتميس صعود و سقوطهاي بسياري را در طي قرنها پشت سر گذاشت . اين بنا در 600 سال قبل از ميلاد ساخته و در550 سال پيش از ميلاد در آتش سوخت . بعد از آن مجددا به صورت بسيار زيباتر و عظيمتري باز سازي شد . اين بنا براي دومين بار دچار حريق شد البته اين بار بطور عمدي توسط فردي بنام هروستراتوس که براي به ياد ماندن نامش به اين کار دست زد، ولي اين معبد دوباره به اندازه بزرگتر و بسيار بهتر از قبل ساخته شد . اين معبد بسيار زيبا درونش با مجسمه هاي بي نظير تزيين شده بود . اين معبد پا بر جا بود تا زمانيکه بر اثر هجوم بربرها در 262 پس از ميلاد براي هميشه از صفحه تاريخ محو شد و هرگز دوباره ساخته نشد . آنچه که از اين معبد باقي ماند هم توسط زلزله ها کاملا از بين رفت.
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
ادامه دارد......
امروز تصمیم گرفتم که در مورد عجایب هفتگامه دنیای قدیم براتون مطلب بذارم .
نمیدونم شاید براتون این سوال پیش بیاد که چرا این وبلاگ با منشور های کوروش شروع شده ولی داره در این مورد و یا موارد دیگه مطلب می ذاره ؟!
خوب من باید بگم که به خاطر علاقه بیش از حدم به شخصیت کوروش بزرگ وبلاگم رو با این بزرگ مرد شروع کردم ولی از طرف دیگه به خاطر علاقه بسیار زیادم به تاریخ کشورم اون هم از نوع قبل از اسلامش دوست دارم که تا می تونم در مورد این تاریخ غنی مطلب بنویسم .
در هر صورت مطلب امروز از عجایب هفتگانه دنیای قدیم انتخاب کردم و امیدوارم لذت ببرید .
راستی با عرض پوزش این رو هم باید بگم که من حدود یک هفته نیستم و شاید آپ بعدی من بر خلاف روز های قبل با یک هفته فاصله انجام بشه پیشاپیش پوزش من رو بابت این تاخیر بپذیرید.
در ادامه مطلب اول رو با معبد آرتمیس شروع می کنم ..........
دين زرتشتی امروز که معتقدان به آن در ايران و هند زندگی می کنند، باقيمانده دين زرتشتی دوران ساسانی است که با به قدرت رسيدن اردشير پابکان برای نخستين بار به عنوان دين رسمی ايران انتخاب شد. در اين زمان مدرکی در دست نداريم که حتی با وجود زرتشتی بودن داريوش و خشايارشا، دين زرتشت هيچگاه در دورانی قبل از زمان ساسانيان، به عنوان دين رسمی مطرح شده باشد. اخلاف خشايارشا مانند اردشير دوم، پرستنده خدايان متعددی مانند آناهيتا و ميترا بودهاند و غير از آن، هيچگاه دينی به عنوان دين تمام مردم شاهنشاهی هخامنشی مشخص نشده است. پادشاهان اوليه اشکانی نيز احتمالا" به نوعی آئين قبيلهای بجامانده از باورهای ايرانيان اوليه اعتقاد داشته اند. غير از ولاش اول و جانشينانش، مدرکی برای زرتشتی خواندن ديگر پادشاهان اشکانی نداریم.
از طرفی، دين زرتشتی ساسانی تفاوتهای عمده ای با دين زرتشتی مندرج در گاثاها دارد. بعضی از باورهای مطرح شده در بخشهای جديدتر اوستای ساسانی، مانند زروانيت، مخالف با باورهای گاثايی هستند و می توان آنها را رسوخی از دين های محلی و باورهای باستانی ايرانيان و حتی تاثيراتی از مذاهب بين النهرينی بابل و آشور دانست. به همين دليل، در اينجا دين گاثايی را مشخصا" دينی جدا از زرتشتی ساسانی می دانيم و بطور مستقل از آن ياد می کنیم.
در گاثاها، زرتشت دين کاملا" جديدی را پايه گذاری نمی کند. دين زرتشت بر مبنای باورهای باستانی ايران پی ريزی شده و زرتشت خود را تنها اصلاحگر و بازگرداننده دين اصلی می داند. خدای گاثاها، «مزدا-اهورا» يا «سرور عقلانيت»، خود يکی از خدايان باستانی است که به همراه ميترا و وهومنه، از خدايان اصلی گروه «اهوراها» (خدايان خوب) بوده است. اما در گاثاها، مزدا-اهورا تنها خدای موجود است و اوست که انسانها را به عقلانيت راهنمايی می کند و آنها را از زندگی کورکورانه باز می دارد و همواره به «راستی» تشويق می کند. در گاثاها، زرتشت به همه خدايان ديگر اعلام جنگ می دهد و آنها را خدايان گمراهی، «دئو/ديو»، می خواند. زرتشت حتی از نامبردن از اين خدايان نيز خودداری می کند و در گاثاها از کسی جز مزدا-اهورا ذکری نمی بينيم، هرچند که زرتشت بطور غير مستقيم به وجود خدای نادرستی و دروغ اشاره می کند، اما نام او را که از اوستای جديد می دانيم (انگره-مئنيو، اهريمن) هرگز نمی برد و تنها در پايان يکی از گاثاها، کلمه «انگره» را به کار می برد بدون آنکه نام را کاملا" بيان کند. به نظر می رسد که زرتشت نمی خواهد شعرهای جاويدان خود و تعليماتش برای آيندگان را به نام خدای نادرستی آلوده کند و آن را به عهده شنونده رها می کند.
گاثاها به زبانی بسيار مشکل تنظيم شده اند و ساختمان آنها نيز بسيار پيچيده است. دانشمندانی مانند هومباخ، نوبری( Nyberg که به غلط در ايران «نيبرگ» ناميده شده) و شوارتز، توانسته اند قسمتهايی از اين ساختمان پيچيده را کشف کنند و ساختارهايی نظير تنظيم حلقه ای و تکرار معکوس کلمات در اشعار را مشخص کنند. اين ساختمان پيچيده و زبان بسيار کهنه، باعث می شوند که ما به سختی بتوانيم تمام مفهوم گاثاها را متوجه شويم. آنچه تا اينجا برای ما مفهوم است اينستکه اشاره و اصرار زرتشت در اين اشعار به مقابله دو عنصر «ارته» (راستی، بن حقيقت و عقلانيت) و «دروج» (نادرستی، بن دروغ و گمراهی) است. در اين مقابله، زرتشت کمک «مزدا-اهورا» را طلب می کند که تشويق کننده انسانها به عقلانيت و تفکر است و تنها را مبارزه با ديوان که حاميان دروج هستند.
نمی توان با اطمينان گفت که دين زرتشت هيچگاه بعد از مرگ موسسش، به همانگونه که او انتظار داشته، باقی مانده است. از درجه خالص ماندن اين باورها نيز تخمينی در دست نداريم، غير از اينکه داريوش نيز در کتيبه های خود به يکی از جنبه های دروج، يعنی «دروگ» يا سخن ناراست (دروغ) اشاره می کند. می توان تصور کرد که باورهای گاثايی که برای جامعه ای کوچک و قبيله ای در شرق ايران طراحی شده بودند، بعد از برخورد با جوامع متمدن و ساکن غرب ايران و تاثير پذيرفتن از باورهای مغها و اديان بين النهرين و در طول سالهای متمادی، تبديل به دينی شد که در دوران ساسانی موقعيت رسمی را پيدا کرد. صحبت از دين زرتشتی ساسانی را به آينده موکول می کنیم.
مانند بحثهايی که بر سر تاريخ زرتشت مطرح شد، در مورد خاستگاه زرتشت و زندگی او نيز توافق نظری وجود ندارد. نوشته های دوران ساسانی، زرتشت سپيتامان را از قبيله «مغ» می دانند که يکی از قبايل مادی بودند که در ماد کوچک (آتورپاتکان، آذربايجان) زندگی می کرده اند. داستان سنتی زندگی زرتشت، اشاره به سختی های او در پيدا کردن معتقدان به دينش در آذربايجان می کند که در پی آن، زرتشت به طرف شرق و به دربار «کی ويشتاسپ» می رود و در آنجا موفق می شود پادشاه را به دين خود متمايل کند و از حمايت او بهره مند شود. به دستور کی ويشتاسپ، اوستای زرتشت با آب طلا روی پوست دوازده هزار گاو نوشته شده و در خزانه پادشاه نگهداری می شود. زرتشت با مقام روحانی اعظم در دربار کی ويشتاسپ می ماند و در سن 73 سالگی در حالی که در آتشکده بلخ مشغول انجام مراسم مذهبی بوده، به دست يکی از سربازان مهاجم تورانی به نام «توربراتروش» کشته می شود .
داستان بالا مخلوطی از افسانه های غير قابل باور و بخشهايی است که می توانند نشاندهنده زندگی واقعی زرتشت باشند. در درجه اول، انتخاب آذربايجان به عنوان خاستگاه زرتشت، انتخابی بی جا و بدون مدرک است. ريشه اين افسانه اينست که در زمان ساسانيان، قبيله مغها که از بازماندگان مادهای آذربايجان بودند، وظيفه مطلق انجام مراسم مذهبی در دربار ساسانی را به عهده داشتند. اين مغها خود نويسنده بخشهايی از اوستای جديد ساسانی وتفسيرهای آن بودند. طبيعتا" در هنگام نوشتن در مورد زندگی زرتشت، مغها به اين نتيجه می رسيدند که زرتشت به عنوان يک مرد مذهبی بايد از مغ ها و اهل آذربايجان بوده. اما همانطور که قبلا" اشاره کرديم، زرتشت در زمانی قبل از کوچ ايرانی های اوليه، از جمله مادها، به قسمتهای غربی فلات ايران، زندگی می کرده و اشاره های او به زندگی کوچ نشينی و نبودن اشاره ای به جغرافيای غرب ايران، نشان از بی پايه بودن داستان خاستگاه از آذربايجان او می کند. به احتمال بسيار قوی، زرتشت زاده محلی در يکی از دشتهای ماوراالنهر، شايد در منطقه سغدستان، بوده است و از آنجا به بلخ، احتمالا" مقر يکی از حکام محلی به نام کی ويشتاسپ (کويه ويشتاسپه در گاثاها Kaviya Wishtaspa )، برای تبليغ دين خود رفته است .
از طرفی، قضيه پناه گرفتن زرتشت نزدکی ويشتاسپ نشان دهنده مرحلهای واقعی در زندگی پيغمبر باستانی ايران است. زرتشت در گاثاها از کی ويشاسپ و درباريان او که از نخستين باورداران دين او بودند ياد می کند و برای آنها آمرزش می طلبد. مسئله پيدا کردن حامی و پناه جويی در مراحل بعدی تاريخ ايران برای رهبران مذهبی و شاعران (که زرتشت هردو لقب را داشته)، کاری معمول بوده و حتی تا دوران اسلامی نيز ادامه داشته.
نوشته شدن اوستا روی دوازده هزار پوست گاو با آب طلا از افسانه های واضح دوران ساسانی است. در درجه اول، می دانيم که در زمان زرتشت تمام اوستای ساسانی هنوز وجود خارجی نداشته و بيشتر اوستا که به زبان اوستايی جديد گفته شده، در زمانی بعد از زندگی زرتشت و به نظم درآوردن باورهای او در گاثاها، بوجود آمده. از طرف ديگر، برطبق شواهد مختلف، نوشته شدن اوستا در دوران ساسانی صورت گرفته وتا قبل از آن زمان، اوستا به صورت شفاهی و سينه به سينه توسط دستورها و مغان، حفظ می شده. دلايلی وجود دارد که باور کنيم اولين اقدامات برای نوشته شدن اوستا در دوران ولاش اول اشکانی صورت گرفته و اتمام اين عمل در زمان ساسانيان واقع شده، هرچند که قديميترين نسخه اوستا که اکنون در دست هست، در قرن هشتم هجری نوشته شده و از نسخه های اصلی اوستای ساسانی آثاری در دست نداريم. به علاوه، خط اوستايی خطی است بسيار کامل و دقيق که در حدود اوايل دوران ساسانی از روی خط پهلوی ساخته شده و در زمانی قبل از آن، وجود خارجی نداشته. در نتيجه، نوشته شدن اوستا در زمان زندگی زرتشت از افسانه های ساخته وپرداخته دوران ساسانی است.
اما کشته شدن زرتشت به دست يک قوای مهاجم در بلخ می تواند نشاندهنده يک واقعه تاريخی باشد. انتساب نام «تورانی» به اين مهاجمان احتمالا" از دستاوردهای دوران ساسانی است، اما به هرصورت، اين مهاجمين می توانسته اند از قبايل صحراگرد ماوراالنهر باشند که در آن زمان هنوز ساکن نشده بودند و همواره در طول تاريخ ايران برای جمعيت ساکن مشکل آفرين بوده اند (از اين مهاجمان «تورانی» گرفته تا سکاها، هفتاليان، مغولها، و ازبکها). مطلب قابل توجه شايد وجود شهر «مزارشريف» در نزديکی بلخ باشد که بنا بر باورهای محلی، آرامگاه حضرت علی است، اما با توجه به اينکه مقبره واقعی حضرت علی در نجف واقع شده، می توان تصور کرد که نسبت دادن مقبره حضرت علی به مقبره مزارشريف در دوران اسلامی و برای حفظ آن از خرابی صورت گرفته و اين مقبره می تواند آرامگاه شخص مهم و مورد احترامی از دوران قبل از اسلام، و شايد خود اشو زرتشت باشد.
ادامه دارد........

مسئله «تاريخ زرتشت» (يعنی زمان زندگی او) از بحث انگيزترين و مهمترين مسائل ايرانشناسی است و در بسياری مواقع، جدا کننده گروههای مختلف ايرانشناسان. دلايل زبانشناسی، تاريخی، تاريخ اديان، و اشاره هايی که در متون قديمی به اين مسئله شده، همه از سوی طرفداران نظريات مختلف به کار گرفته شده اند.در اينجا، ما خلاصه ای از اين نظريات را بيان می کنیم .
تفسيرهای موبدان ساسانی، حاوی اطلاعاتی از زندگی زرتشت هستند که نشاندهنده باور عمومی زمان ساسانی از تاريخ زرتشت می باشند. تاريخ زندگی زرتشت در اين تفسيرها، «258 سال قبل از اسکندر» بيان شده که به عنوان «تاريخ سنتی زرتشت» شناخته می شود. بر طبق اين محاسبه، زرتشت در حدود سال 591 ق م (333+258) به دنيا آمده. طرفداران اين نظريه استدلال می کنند که زمان ميانسالی زرتشت در حدود سالهای 550 ق م واقع می شده و فوت او در 73 سالگی، در 518 ق م، او را همزمان با اوايل سلطنت داريوش قرار می داده که توجيه کننده علاقه داريوش به دين اوست. به همين ترتيب، «کی ويشتاسپ»، حامی زرتشت که در گاثاها بارها از او نامبرده شده، همان «ويشتاسپ» پدر داريوش است که در زمان کورش بزرگ، شهرب پارت در شمال شرقی ايران بوده که با منطقه احتمالی زندگی زرتشت، در بلخ، نزديکی قابل قبولی دارد. طرفداران «تاريخ سنتی»، از جمله دانشمندان بزرگی مانند هنينگ، تقی زاده و نيولی، اين تاريخ را کاملا" صحيح می دانند و حتی در نوشتن تاريخ دوران هخامنشی از او به عنوان يکی از اعضای دربار ويشتاسپ هخامنشی ياد می کنند(نک: اومستد).
از طرفی از همان ابتدای تحقيقات علمی در دين زرتشتی و تاريخ آن، دانشمندانی مانند بارتولومه و کريستنسن در دقت تاريخ سنتی شک کردند. مبنای اين شک بيشتر بر اصول زبانشناسی و جامعه شناسی تاريخی بود. اکثر اوستاشناسان در اين نکته توافق دارند که گاثاها، 18 قطعه شعر در بخش يسناهای اوستا، از سروده های خود زرتشت هستند. در اين 18 قطعه شعر، زرتشت بارها به خودش اشاره می کند و مبنای اوليه دين خود را پايه می ريزد. از طرفی، زبان گاثاها و بخش کوچکی به نثر که با نام «يسناهپتنگهايتی» (نيايش هفت بخشی) شناخته می شود، از زبان بقيه قسمتهای اوستا قديمی تر است. در اصطلاح زبانشناسی، زبان گاثاها «اوستايی کهن» ناميده می شود و زبان بخشهايی نظير يشتها و ويديودات، «اوستايی جديد» .
مقايسه صورت لغات، شکل گيری جملات، قوائد دستوری، و ديگر شاخصه های زبانی اوستايی کهن با «ريگ ودا» Rig Veda ، سرودهای قديمی هند، نشاندهنده نزديکی بسيار اوستايی کهن با زبان وداها است. اين نزديکی تا حدی است که با رعايت کردن تغيرات شناخته شده صداها در هرکدام از اين زبانها (مثلا" تغيير ثابت «س» ودايی به «ه» اوستايی)، می شود شعرهای گاثاها را به زبان ودايی باز نوشت و عملا" می شود گفت که اين دو زبان لهجه های يک زبان واحد (هندو-ايرانی) بوده اند و همزمان با يکديگر استفاده می شده اند. در مورد تاريخ نوشته شدن وداها، بيشتر دانشمندان به قرون 15 تا 12 ق م اشاره می کنند. از اين موضوع می شود نتيجه گرفت که گاثاها نيز در زمانی نزديک به اين تاريخ، بين قرون 14 تا 11 ق م، نوشته شده اند.
از طرفی، تصاوير اجتماعی حاضر در گاثاها نشانگر يک جامعه کوچ نشين و دامدار هستند. در اين شعرها، زرتشت به حيوانات اهلی، مسابقات ارابه رانی، دشتهای باز و ديگر سمبلهای زندگی دامداری و کوچ نشينی اشاره می کند و باورهای قبيله ای را به انتقاد می کشد. اين مسئله مغاير با شرايطی است که طرفداران تاريخ سنتی به زمان زرتشت نسبت می دهند، مانند زندگی در دربار ويشتاسپ هخامنشی و در امپراتوری معظم کورش بزرگ. به همين ترتيب، نبودن هيچگونه ذکری از «پارس» (خاستگاه ويشتاسپ و داريوش) و يا حتی اشاره ای به جغرافيای غرب ايران، نشانه های بيشتری هستند از اينکه زرتشت در زمان ويشتاسپ هخامنشی زندگی نمی کرده و ربط کی ويشتاسپ، حامی زرتشت، با پدر داريوش بزرگ، تنها در يک تشابه اسمی است.
ادامه دارد ......
امروز تصمیم گرفتم که مطالبی در چند قسمت در مورد زرتشت بنویسم .
اگر دوستان اطلاعات جدید تری هم دارند ممنون می شم که این اطلاعات رو بازگو کنند
بسياران را ديدم
بي خواب و بي خانه
بسياران را ديدم
بي جهان و بي جامه
بسياران را ديدم
بي گور و بي گذر
بسياران را ديدم
بي راه و بي پناه
بسياران را ديدم
بي گفت و بي اميد
همه سايه به سايه،هراسيدۀ هجوم و
زانو نشينِ غَمِ خويش.
و مرا تحملِ اين همه ستم نبود
و مرا طاقتِ ديدنِ اين همه فلاكت نبود
پس فرمان دادم
تا نان و آبشان دهند
كار و كمالشان دهند
آرامش و آزادي اشان دهند
دانايي و ثروتشان دهند
آن ها همه گريختگانِ كشورِ بدانديشان بودند،
و گفتم به من باز آييد كه من امانِ زندگانِ زمينم
پس فرمان دادم
سدها و سايهبانهاي بسياري بسازند
باروها،برجها،دژها و ديوارهاي بسياري بسازند
همه هرچه كه هست،همه براي مردمانِ من .
و گفتم اينجا در سرزمينِ من
حكيمان در آرامش اند
اينجا در سرزمينِ من
دانايان در آرامش اند
من شعلههاي بي شماري برافروختهام
من بردگانِ بيشماري را رهايي رساندهام
و گفتم هر كس كه اين مردمان را ناچيز شمارد
به زنجيرش خواهم كشيد
از اين پس ديگر نه ديوي در اين ديار و
نه خشمي كه خنجرش در دست!
اين دستورِ پرودگارِ من است
تا من پرستارِ درماندگان شوم
تا من مونِس مردمان و ياورِ خستگان شوم
اميران و آيندگان بدانند
پادشاهي که ثروتْاندوزِ روزگار شود
هلاكتِ خويش را به خوابِ اهريمن خواهد ديد
و او هرگز بخشوده نخواهد شد.
من، من كه كوروشم ميگويم
هر چه از آسمانِ بلند ببارد و
هر چه بر اين زمين برويد
از آنِ مردمانِ من است.
اميران و آيندگان بدانند
رهبرِ رستگاران اوست
كه بي نياز بیايد و
بينياز بگذرد
ورنه هرگز بخشوده نخواهد شد
ورنه هرگز دُرُست نخواهد شد
ورنه هرگز دوست نخواهد داشت
ورنه هرگز دوست داشته نخواهد شد

(سطر نخست ناخوانا)
سال آغاز پادشاهی، (556/ 555 پیش از میلاد) . . . او بلند کرد. شاه را بردند . . . تا بابل.
سال نخست (555/ 554) آنان بینجامیدند [. . . ؟] و او برنخواست . . . همه خاندان . . . شاه، سپاه خود را فراخواند و بر علیه آن کشور (کـیـلـیـکـیـه؟) [صف بستند؟] . . .
سال دوم (554/ 553) در ماه تِـبِـتـو (= آرامی: تِـبِـت/ فارسی باستان: اَنـامَـکَـه/ دی) در کشور هَـمَـث . . .
سال سوم (553/ 552) در ماه آبـو (= آرامی: اَب/ فارسی باستان: دَرَنبـاچـی/ مرداد) ، از اَمَّـنَـنـوم (در کیـلـیـکـیـه)، از کوهستانهایی با درختان میوه [فراوان؟]، همه گونه میوه به بابل فرا فرستاده شد. شاه را بیماری در ربود، اما بزودی بهبودی باز آمد.
در ماه کـیـسْـلـیـمـو (= آرامی: کِـسْـلِـو/ فارسی باستان: آثْـرییـادییَـه/ آذر)، شاه سپاهش را فراخواند و [سپاهیان را با شاه متحد کرد؟]. نَـبـوتَـتّـان اوسـورُف آمـورّو و . . . پیش تاختند بسوی . .
آنان در برابر پایتخت اَدومّـو (= اِدوم) اردو زدند . . . دروازه شـيـنتـيـنـی . . . سپاه دشمن فرو کوفته شد.
سال چهارم (552/ 551) . . .
سال پنجم (551/ 550) . . .
سال ششم (550/ 549) شاه آسـتـیـاگ (در متن بابلی: ایـشْـتـومِـگـو) سپاهش را فراخواند. آنان بسوی کوروش (در متن بابلی: کـورَش)، شاه اَنـشـان به پیش تاختند تا به نبردی پیروزمندانه با او در آیند. اما سپاهیان آسـتـیـاگ بر شاه خود شوریدند. او را به زنجیر کشیده و به کوروش سپردند.
کوروش، بسوی کشور هَـگـمَـتـانـه/ همدان (در بابلی: اَگَـمـتَـنـو) پیش تاخت. سرای پادشاهی او را تصرف کرد. سیم و زر، و دیگر کالاهای گرانبهای کشور هـگـمـتـانـه را به غنیمت برگرفت و به اَنـشـان برد. اشیای ارزشمندی از . . .
سال هفتم (549/ 548) شاه در تِـمـا اقامت گزیده بود. اما ولیعهد، بلندپایگان و سپاهیان در اَکَـد بودند (در تمام متن، منظور از اکد، شهر بابل است). شاه برای آیینهای ماه نـيـسـانـو (= نـيـسـان/ فارسی باستان: اَدوکَـنَـئـیـشَـه/ فروردینماه)، (اَکـیـتـو، جشن آغاز بهار) به بابل نیامده بود. پیکر خدا نَـبـو به بابل نیامده بود. پیکر خدا بِـل (= مَردوک، خدای بزرگ بابل) از اِسَـگـيلَـه (نیایشگاه مردوک) برای همراهی مشایعتکنندگان به بیرون نرفته بود. جشن سال نو برگزار نمیشد.
اما برابر با سنتهای همیشگی، پیشکشیها به درون نیایشگاههای اِسَـگـیـلَـه و اِزیـدَه (نیایشگاه نَـبـو، خدای نویسندگی و دبیری) برده شدند. کاهن شِـشگَـلّـو، فدیه خوراک و آبزَور (افشاندن شراب یا روغن) را در نیایشگاه به انجام رساند.
سال هشتم (548/ 547) . . .
سال نهم (547/ 546) نـبـونـیـد (در متن بابلی: نَـبـونَـئـیـد/ یونانی: نَـبـونـیـدوس) شاه در تِـمـا اقامت گزیده بود. اما ولیعهد، بلندپایگان و سپاهیان در اَکَـد بودند. شاه برای آیینهای ماه نـيـسـانـو به بابل نیامده بود. خدا نَـبـو به بابل نیامده بود. خدا بِـل از اِسَـگـيلَـه برای همراهی مشایعتکنندگان به بیرون نرفته بود. جشن سال نو برگزار نمیشد.
اما برابر با سنتهای همیشگی، پیشکشیها برای خدایان بـابـل و بورسیپا به درون نیایشگاههای اِسَـگـیـلَـه و اِزیـدَه برده شدند.
در روز پنجم از ماه نـيـسـانـو، مادر شاه بمرد. در اردوگاهی نزدیک رود فرات و بالاتر از شهر سـیـپار. ولیعهد و بلندپایگان تا سه روز سخت سوگوار بودند. یک بلندپایه، مراسم اشکریزان را برگزار کرد. یک بلندپایه در اَکَـد، اشکریزان را برای مادر شاه در ماه سـيـمـانـو (= آرامی: سـیـوَن/ فارسی باستان: ثـائـيـگَـرچـیـش/ خرداد) انجام داد.
در ماه نـيـسـانـو، کوروش شاه پارس، سپاهش را فراخواند و در پایینتر از شهر اَربیل (آربِـلا) از رود دجـلـه گذر کرد. در ماه آجَـرو (= آرامی: اییـار/ فارسی باستان: ثـورَواهَـرَه/ اردیبهشت) او بسوی کشور لـيـ . . . (لـيـدیـه/ لـيـکـيـه؟) پیش تاخت. شاه آنجا را بکشت و داراییهای او را بگرفت. او در آنجا پادگانی برای خود بنیان نهاد. آنگاه شاه و سپاهیانش در آن پادگان بماندند.
سال دهم (546/ 545) شاه در تِـمـا اقامت گزیده بود. اما ولیعهد، بلندپایگان و سپاهیان در اَکَـد بودند. شاه برای آیینهای ماه نـيـسـانـو به بابل نیامده بود. نَـبـو به بابل نیامده بود. بِـل از اِسَـگـيلَـه برای همراهی مشایعتکنندگان به بیرون نرفته بود. جشن سال نو برگزار نمیشد.
اما برابر با سنتهای همیشگی، پیشکشیها برای خدایان بـابـل و بـورسیپا به درون نیایشگاههای اِسَـگـیـلَـه و اِزیـدَه برده شدند.
در روز بیست و یکم ماه سـیـمـانـو . . . از کشور عیلام به اَکَـد . . . فرماندار اوروک . . .
سال یازدهم (545/ 544) شاه در تِـمـا اقامت گزیده بود. اما ولیعهد، بلندپایگان و سپاهیان در اَکَـد بودند. شاه برای آیینهای ماه نـيـسـانـو به بابل نیامده بود. نَـبـو به بابل نیامده بود. بِـل از اِسَـگـيلَـه برای همراهی مشایعتکنندگان به بیرون نرفته بود. جشن سال نو برگزار نمیشد.
اما برابر با سنتهای همیشگی، پیشکشیها برای خدایان بـابـل و بـورسـیـپـا به درون نیایشگاههای اِسَـگـیـلَـه و اِزیـدَه برده شدند.
. . .
(آسیبدیدگی طولانی در متن، رویدادهای سالهای دوازدهم تا پانزدهم تخریب شدهاند).
. . .
سال شانزدهم (539/540) . . . رود دجـلـه. در ماه آدارو (= آرامی: اَدار/ فارسی باستان: وییَـخـنَـه/ اسفند)، پیکر ايـشْـتَـر از اوروک . . . ارتش پارسها هجوم آورد.
سال هفدهم (538/539) نَـبـو از شهر بـورسـیـپـا برای مشایعتکنندگان از بِـل برفت . . . شاه به نیایشگاه اِتـورکَـلَـمَّـه در آمد. در نیایشگاه او . . .
کشور دریا (؟) به هجوم کوچکی دست زد. بِـل به میان مشایعتکنندگان رفت. آنان جشن سال نو را برابر با سنتهای همیشگی انجام دادند.
در ماه [آبـو؟] لـوگـال مَـردَه (خدای شهر اوروک؟) و دیگر خدایان از شهر مَـرَد، و خدا زَبَـدَه (= زَبَـبَـه، خدای شهر کیش) و دیگر خدایان از شهر کـیـش، خدابانو نـیـنْـلـیـل (همسر مردوک) و دیگر خدایان هـورسَـگـکَـلَـمَـه (؟) از بابل دیدار کردند. تا اینکه در پایان ماه اولـولـو (= آرامی: اِلـول/ فارسی باستان: کـاربـاشـیـا/ شهریور) همه خدایان از بالا و پایین به اَکَـد در آمدند. خدایان شهرهای بـورسـیـپـا، کـوتـهَـه و سیپار نیامدند.
در ماه تَـشـریـتـو (= آرامی: تـیـشـری/ فارسی باستان: بـاگَـیـادَئـیـش/ مهر)، هنگامی که کوروش به سپاه اکَـد در شهر اُپـیـس (شاید در جای بغداد امروزی) بر کرانه رود دجـلـه حمله کرد؛ مردمان اَکَـد بشوریدند (بر علیه چه کسی؟). اما او (کوروش یا نبونید؟) همه مردمان شهر را از دم بکشت.
در روز پانزدهم، سیپار بدون جنگ تصرف شد. نَـبـونـیـد بگریخت.
در روز شانزدهم، گَـئـوبَـروَه/ گـوبـریـاس (در متن بابلی: اوگْـبَـرو)، فرماندار گوتیوم (سرزمین گـوتـیـان، از ایرانیان باختری)، همراه با سپاه کوروش بدون جنگ و پیکار به بابل اندر آمد.
سپس نـبـونـیـد به بابل بازگشت و آنگاه او در آنجا بازداشت شد. در پایان ماه، نگاهبانی از نیایشگاه اسگیله به سپرهای گـوتیان سپرده شد تا مبادا هیچیک از سپاهیان به درون اسگیله و دیگر بناهای آن راه بردند. از آن پس، آیینها و مراسم به مانند گذشته برگزار میشوند.
در روز سوم از ماه آرَهـسَـمـنَـه (= آرامی: مِـرهِـشـوان/ فارسی باستان: وَرکَـزَنَـه/ آبان)، کوروش به بابل اندر آمد. به پیش گامهای او، شاخههای سبز افشانده میشد. او با مردمان شهر، پیمان صلح و آشتی گذارد. کورش به همه مردمان بابل، پیام درود و شادباش فرستاد. گئوبَروَه به فرمانداری بابل برگماشته شد.
از ماه کيسْليمو تا ماه آدارو، همه خدایان اَکَد که نَبونید آنها را در بابل بیقدر کرده بود، به شهرهای مقدس خودشان بازگردانده شدند.
در شب یازدهم ماه آرَهسَمنَه، گئوبَروَه مرد.
در روز . . . ماه آدارو، بانوی شاه (کاساندان) بمرد. از روز بیست و هفتم ماه آدارو تا روز سوم از ماه نيسانو، یک بلندپایه، مراسم اشکریزان را در اَکَد برگزار کرد. همگی مردمان با گیسوان پریشان در آن انباز گشتند.
در روز چهارم، کمبوجیه پسر کوروش، برفت به نیایشگاه [. . .؟ (اِزیدَه؟)] نَـبـو که . . . گـاو نـر . . . او بدان جایگه برفت و پیشکشیهایی را با دست خویش بر پیکر نَبو فراز برد . . . نیزهها و تیردانهای چرمی از . . . (سپس از نزد) نَبو بسوی اِسَگیلَه فرا رفت. او در برابر بِـل و خدا مـاربـیـتـی (؟)، گوسفندی را پیشکش بکرد.
از سایت پژوهش های ایرانی - رضا مرادی غیاث آبادی

رویدادنامه نبونید- کوروش ، واپسین نمونه از سنت دیرین نگارش رویدادنامههای متکی بر گاهشماری در میانرودان (بینالنهرین) است. این کتیبه به ثبت رویدادهای سال نخست پادشاهی نبونید (556/ 555 پیش از میلاد) تا سال نخست پادشاهی کوروش بزرگ بر بابل (539/ 538 پیش از میلاد) میپردازد و در زمان پادشاهی کوروش و پیش از منشور معروف او نوشته شده است. این سند با اینکه بسیار کوتاه و آسیبدیده است، از چند جهت اهمیتی فراوان دارد:
- کهنترین سند مکتوب از زمان پادشاهی کوروش بزرگ هخامنشی؛
- کهنترین منبع بازگویی غلبه کوروش بر سرزمینهای دیگر و از جمله تصرف بابل؛
- کهنترین راوی حملههای متقابل آستیاگ و کوروش، معرفی آستیاگ به عنوان آغازگر نبرد و سپس سقوط آستیاگ، آخرین پادشاه مادی و پایان شاهنشاهی ماد؛
- بازگویی رویدادهای سالهای پادشاهی آخرین شاه بابل و پایان همیشگی استقلال آن.
رویدادهای زمان ورود کوروش به بابل، با همه گزیدهگویی آن، بسیار خواندنی و منبعی ارزنده برای آگاهی بیشتر و درستتر از رفتار کوروش با مردمان شهرهای مغلوب و گرامیداشت خدایان، ادیان و آیینهای آنان بشمار میرود. همچنین این متن، آگاهیهایی اندک اما مهم از رفتار شایسته کمبوجیه با نیایشگاهها و باورهای مردمی را عرضه میدارد.
رویدادنامه نبونید- کوروش، لوحهای گلی و دو رویه به خط و زبان بابلی نو (اَکـدی) و به بلندای 15 سانتیمتر است که به احتمال از شهر بابل بدست آمده و اکنون در گالری 55 موزه بریتانیا در لندن (قفسه 15) نگهداری میشود. بخشهای وسیعی از این لوحه آسیب دیده و خواندن کامل آن به دلیل افتادگیهای فراوان، ممکن نمیشود.
ادامه دارد ........
از سایت پژوهش های ایرانی - رضا مرادی غیاث آبادی