تبليغاتX
كوروش ، شهريار روشنايي ها
اين بلاگ مطالبي است برگرفته از باز سرايي كتيبه هاي كوروش
 

از پارس برآمدم
از پارسوماش.
پادشاه پاكان و رستگارانم
پادشاهِ شبْ شكناني
كه براي شما از نور بشارت آورده اند.
ايامِ اسارتِ سرزمينِ من به پايان رسيده است
ايامِ اسارتِ مردمانِ من به پايان رسيده است
من پيشگويِ فرداي فهميدگانم
برادرِ باران و رؤيا نويسِ رود
كه خزاينِ زمين را باز خواهم گشود

نان و شفا و آرامش آورده ام
من ترسْ خوردگان را پناه خواهم بخشيد

من خطاکاران را خواهم بخشید
زيرا نادان
نه مجرم است و نه موذي،
تنها ناداني
جُرمِ جهانِ ماست.
و گفتم بر اين صخره
صورتي از كلامِ مرا بنويسند
و نوشتند
و گفتم كتيبۀ كاهنان اورشليم را بنويسند
و نوشتند
مرا اَرميايِ نبي به خواب هايِ آسمان ديده است
مرا دانيالِ نبي به خواب هاي آسمان ديده است.

و داناي دانايان گفت
ما كوروش را كمر بستۀ خويش دانسته ايم
او از مشرقِ آفتاب
به زادْرودِ مغرب خواهد رسيد
آنجا كه خورشيد
به خوابِ آب فرو مي‌رود
و من گفتم تا ستمگران را
به
سیاهيِ بختِ پليدشان بنشانند
و من گفتم برايتان رهايي آورده ام
رهايي دهندۀ رعايا منم
پشتيبانِ پيشه‌وران منم
چوپان دره‌ها و شبانِ قله‌ها منم.

پس بشارتم دادند
كه موسمِ سلطنتِ ستاره فراخواهد رسيد
موسمِ رهاييِ آدمي فراخواهد رسيد

ومن كمر بستۀ باران و بشارتم
كه كمر به عدالتِ آدمي بسته‌ام
كه كمر به آزاديِ آدمي بسته‌ام.
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 8:23  توسط آذربرزين  | 

 

بابل به دست من افتاد
و چون به بابِل شديم
سربازان و پارسيان خويش را گفتم
دست به هيچ دامني دراز نکنيد
زنان و کودکان در پناهِ من اند
پيران و پي بُريدگان در پناهِ من اند
خاموشان و خستگان در پناهِ من اند
شکست خوردگان و خاموشان در پناهِ من اند.

سلوکِ سربازانِ من
سلوکِ پارسيانِ سرزمينِ من است
و ما براي آزاديِ مردمان آمده ايم
تباهي و تيرگي از ما نيست
وحشت و شقاوت از ما نيست
تازيانه و تجاوز از ما نيست
غيظ و غرامت از ما نيست.
ما رسولانِ اَمان و آسودگي هستيم
ما آورندگانِ آزاديِ مردمان هستيم
تنها ترانه و شادماني باشد
همين و ديگر هيچ!
اين فرمانِ من و فرمانِ فرشتگان زمين است.

من ياورِ مردمان و پيام آور محبتم
پروردگار بزرگم چنين گفته،چنين خواسته،چنين کرده است
او ياور من است و چنينم گفت
که دستِ ترا بازگرفته ام
تا دُوال از کمرِ ظالمان و گِره از کار فروبستگان بگشايي
درها به روي تو باز است و
دروازه ها به روي تو باز.
من کليد همۀ درها و دروازه ها را
به تو خواهم سپرد
من پيشاپيشِ تو
کوه ها و دره ها را هموار خواهم کرد

قفل ها و کلون ها را خواهم گشود
و ستمگران را به ساحتِ سکوت خواهم راند.
تو کمر بستۀ کلامِ من و کبرياي مني
ترا آن دَم از دانايي خويش آفريدم
که هنوزت کلامي نياموخته بودند
تو پناهِ بي پايان منتظران و مولودِ برگزيدۀ مني.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 14:23  توسط آذربرزين  | 

 

من از آوازِ گندم

به بوي نان رسيده ام

از طعمِ زندگي،

رفتنِ آرامِ رود

رازِ كار و كرامتِ كبرياست

 

 

من از وزيدنِ باد

به عطرِ سخاوت رسيده ام

و از سايه سارِ سخاوت به سكوت ،

كه تنها به وقتِ عدالت

از آسمان سخن مي گويم .

من كوروشم

كوهْ بُران باديه ها

كماندارِ پارسوماش

و پيشوايِ مردمانِ بزرگ .

 

 

هم بدين پندارِ شريف است

كه فرمان دادم

تا باغ هاي بي كرانه را بيارايند

بهشت ها بسازند

پروانه و آهو و پرنده را پاس بدارند

زيرا زمين و هر چه در اوست

گراميِ من است

و من اين كلام مقدس را

به آيندگانِ نيامده خواهم رساند

شما نيز ياورِ مردمان و عاشقِ عدالت باشيد .

 

 

اين سخنِ من است

نجات دهندة بابِل و

پادشاه پارسوماش

منم كه جباران را به خاموشي و

ستمْ بَران را به آزاديِ تمام خواسته ام

درندگان را به دورترين دامنه ها رانده ام

و مغلوبان را محبت كرده ام

و مردمانم را بر سريرِ ستاره نشانده ام .

 

 

پادشاهِ پارسيان و

كماندارِ آريائيان منم

كه به بالينِ فرودستانِ شبْ زده شتافته ام

من شفا آورِ خستگانِ زمينم

شوشيانا و اورشليم را من پي افكنده ام

اورازان و پِرشيا را من پي افكنده ام

من فرمان دادم

تا تباهي و بيداد را

از ديارِ آدميان برانند

تا بَلا بميرد

بيم و گرسنگي بميرد

جنگ و جهالت بميرد

ديو و درنده بميرد .

 

 

من كوروش

پسرِ ماندانا و كَمبوجيه با شما سخن مي گويم

مَرغاب منزلِ نخستينِ من است

مَرغاب منزلِ آخرينِ من است .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 15:2  توسط آذربرزين  | 

منشور حقوق بشر كوروش 

 

 

1. «كورش» (در بابلی: ‹كو- رَ – آش›)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بـابِـل» ‹با- بی- لیم›، شاه «سـومـر» ‹شو- مـِ- ری› و «اَكَّـد» ‹اَ‌ك- كـَ- دی- ای›، …

 

2. ... همه جهان

 

(از اینجا تا پایان سطر نوزدهم، نه از زبان كورش، بلكه به روایت ناظری ناشناخته كه می‌تواند نظر اهالی و بزرگان بابل باشد، بازگو می‌شود).

3. ... مرد ناشایستی به فرمانروایی كشورش رسیده بود.

 

4. او آیین‌های كهن را از میان برد و چیزهای ساختگی بجای آن گذاشت.

 

5. معبدی بَدلی از نیایشگاه «اِسَـگیلَـه» ‹اِ- سَگ- ایلَـه› برای شهر «اور» ‹او- ریم› و دیگر شهرها ساخت.

 

(«اِسَـگیـلَـه/ اِزاگیلا» نام نیایشگاه بزرگ «مردوك» یا خدای بزرگ است. این نام شباهت فراوانی با نام نیایشگاه ایرانی «اِزَگین» در «اَرَتَـه» دارد كه در حماسه سومری «اِنمِـركار و فرمانروای اَرَته» بازگو شده است. آقای جهانشاه درخشانی در آریاییان، مردم كاشی و دیگر ایرانیان (تهران، 1382، ص 507)، «اِزَگین» را به معنای «سنگ لاجورد» می‌داند. از سوی دیگر «كاسیان» نیز رنگ آبی را رنگ خداوند بشمار می‌آوردند و «كاشّـو/ كاسّـو»، نام خدای بزرگ آنان به معنای «رنگ آبی» است. امروزه همچنان واژه «كاس» برای رنگ آبی در گویش‌های محلی بكار می‌رود. برای نمونه در گیلان، مردان با چشم آبی را «كـاس آقا» خطاب می‌كنند. همچنین برای آگاهی از پیوند اَرَتَـه با نواحی باستانی حاشیه هلیل‌رود در جنوب جیرفت بنگرید به: مجیدزاده، یوسف، جیرفت كهن‌ترین تمدن شرق، تهران، 1382).

6. او كار ناشایست قربانی كردن را رواج داد كه پیش از آن نبود ... هر روز كارهایی ناپسند می‌كرد، خشونت و بد‌كرداری.

 

7. او كارهای ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگی مـردم دخالت می‌كرد. اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش «مَــردوك» ‹اَمَـر- اوتو› خدای بزرگ روی برگرداند.

 

(گمان می‌رود نام «مردوك» با واژه آریایی و اوستایی «اَمِـرِتات» به معنای «جاودانگی/ بی‌مرگی» در پیوند باشد. اما ویژگی‌های دیگر مردوك شباهت‌هایی با «اهورامزدا» دارد و همچون او در سیاره «مشتری» متجلی می‌شده است. همانگونه كه مردوك را با نام «اَمَـر- اوتو‌» می‌شناخته‌اند؛ از او با نام آریایی و كاسی «شوگورو» نیز یاد می‌كرده‌اند كه به معنای «بزرگترین سرور» بوده و با معنای اهورامزدا (سرور دانا/ سرور خردمند) در پیوند است).

8. او مردم را به سختی معاش دچار كرد. هر روز به شیوه‌ای ساكنان شهر را آزار می‌داد. او با كارهای خشنِ خود مردم را نابود می‌كرد ... همه مردم را.

 

9. از ناله و دادخواهی مردم، «اِنـلیل/ ایـلّیل» خدای بزرگ (= مردوك) ناراحت شد ... دیگر ایزدان آن سرزمین را ترك كرده بودند. (منظور آبادانی و فراوانی و آرامش)

 

10. مردم از خدای بزرگ می‌خواستند تا به وضع همه باشندگان روی زمین كه زندگی و كاشانه‌اشان رو به ویرانی می‌رفت، توجه كند. مردوك خدای بزرگ اراده كرد تا ایزدان به «بابِـل» بازگردند.

 

11. ساكنان سرزمین «سـومِـر» و «اَكَّـد» مانند مردگان شده بودند. مردوك بسوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.

 

12. مردوك به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همه كشورها به جستجو پرداخت. به جستجوی شاهی خوب كه او را یاری دهد. آنگاه او نام «كورش» پادشاه «اَنْـشان» ‹اَن- شـَ- اَن› را برخواند. از او بنام پادشاه جهان یاد كرد.

 

13. او تمام سرزمین «گوتی» ‹كو- تی- ای› را به فرمانبرداری كورش در آورد. همچنین همه مردمان «ماد» ‹اوم- مـان‌مَـن- دَه› را. كـورش با هر « سیاه سر» (همه انـسان‌ها) دادگرانه رفتار كرد.

 

(در تداول، نامِ بابلی «اومان‌منده» را با «ماد» برابر می‌دانند. اما به نظر می‌آید كه این نام بر همه یا یكی از اقوام آریایی كه در هزاره دوم پیش از میلاد به میاندورود مهاجرت كرده‌ بوده‌اند؛ اطلاق می‌شده است).

14. كورش با راستی و عدالت كشور را اداره می‌كرد. مردوك، خدای بزرگ، با شادی از كردار نیك و اندیشه نیكِ این پشتیبان مردم خرسند بود.

 

15. او كورش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد؛ در حالی كه خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام برمی‌داشت.

 

(ممكن است منظور دیده شدن سیاره مشتری بوده باشد. در باورهای ایرانی، سیاره مشتری نماد آسمانی اهورامزدا/ مردوك بوده است. نك به: بارتل ل. واندروردن، پیدایش دانش نجوم، ترجمه همایون صنعتی‌زاده، 1372. او حتی منظور از «سپاه پر شمار او» را نیز ستارگان آسمان می‌داند).

16. لشكر پر شمار او كه همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگ‌افزارها در كنار او ره می‌سپردند.

 

17. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونریزی به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلایی ایمن داشت. او «نَـبـونـید» ‹نـَ- بو- نـَ- اید› شاه را به دست كورش سپرد.

 

18. مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَكَّـد و همه فرمانروایان محلی فرمان كورش را پذیرفتند. از پادشاهی او شادمان شدند و با چهره‌های درخشان او را بوسیدند.

 

19. مردم سروری را شادباش گفتند كه به یاری او از چنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همه ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.

 

20. منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه جهان.

 

(از اینجا روایت به صیغه اول شخص و از زبان كورش بازگو می‌شود. استرابو نقل می‌كند كه «كورش» نامی است كه او پس از پادشاهی و با الهام از رود «كُـر» در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد. پیش از این، نام او «اَگـرَداتوس Agradatus» (اَگـرَداد/ اَگـراداد) بوده است. نك به: جغرافیای استرابو، ترجمه هـ. صنعتی‌زاده، 1382، ص. 319).

21. پسر «كمبوجیه» ‹كـَ- اَم- بو- زی- یه›، شاه بزرگ، شاه «اَنْـشان»، نـوه «كـورش» (كـورش یكم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیره «چیش‌پیش» ‹شی- ایش- بی- ایش›، شاه بزرگ، شاه اَنشان.

 

22. از دودمـانی ‌كـه ‌همیشه شـاه بـوده‌اند و فـرمانـروایی‌اش را «بِل/ بعل» ‹بـِ- لو› (خداوند/ = مردوك) و «نَـبـو» ‹نـَ- بو› گرامی می‌دارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند. آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم؛

 

(«نَـبـو» ایزد نویسندگی و دبیـری بـوده، و نیایشگاه او به نـام «اِزیـدَه» خوانده می‌شده است. ورود كورش «بدون جنگ و پیكار» به بابل، نه تنها در گزارش او، بلكه در متون بابلی همچون «سالنامه نبونید» و نیز در «تواریخ هرودوت» (كتاب یكم) تأیید شده است. برای آگاهی از سالنامه نبونید نگاه كنید به: Hinnz, W., Darios und die Perser, I, 1976, p. 106.).

23. همه مـردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوك دل‌های پاك مردم بابل را متوجه من‌كرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

 

(پذیرش كورش توسط مردم، در «كورش‌نامه/ سیروپدی» (Curou Paideia) نوشته گزنفون نیز تأیید شده است. گزنفون اظهار می‌دارد كه مردمان همه كشورها با رضایت خودشان پادشاهی و اقتدار كورش را پذیرفته بودند (سیروپدی، كتاب یكم)).

24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.

 

25. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تكان داد ... من برای صلح كوشیدم. نَـبونید، مردم درمانده بابل را به بردگی كشیده بود، كاری كه در خور شأن آنان نبود.

 

26. من برده‌داری را برانداختم. به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم كه هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند. مردوك از كردار نیك من خشنود شد.

 

27. او بر من، كورش، كه ستایشگر او هستم، بر پسر من «كمبوجیه» و همچنین بر همه سپاهیان من،

 

28. بركت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مَردوك همه شاهانی كه بر اورنگ پادشاهی نشسته‌اند؛

 

29. و همه پادشاهان سرزمین‌های جهان، از «دریای بالا» تا «دریای پایین» (دریای مدیترانه تا خلیج فارس)، همه مردم سرزمین‌های دوردست، همه پادشاهان «آموری» ‹اَ- مور- ری- ای›، همه چادرنشینان،

 

30. مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسـه زدنـد. از ... تا «آشـــور» ‹اَش- شور› و «شوش» ‹شو- شَن›.

 

31. من شهرهای «آگادِه» ‹اَ- گـَ- دِه›، «اِشنونا» ‹اِش- نو- نَك›، «زَمبان» ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، «مِتورنو» ‹مـِ- تور- نو›، «دیر» ‹دِ- ایر›، سرزمین «گوتیان» و شهرهای كهن آنسوی «دجله» ‹ای- دیك- لَت› كه ویران شده بود را از نو ساختم.

 

32. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی كه بسته شده بود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی كه پراكنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم. خانه‌های ویران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم.

 

(با اینكه هیچ دلیل قاطعی در زرتشتی بودنِ كورش بزرگ در دست نیست؛ اما او همچون زرتشت به این باور كهن ایرانی پایبند بوده است كه هر كس در پرستش خدای خود و انتخاب دین خود آزاد است. افسوس كه موبدان زرتشتی عصر ساسانی با سختگیری‌ و خشونت‌های بی‌شمار و اعمال سلیقه‌های شخصی در تحریف آیین زرتشت، به این دستاورد با ارزش فرهنگ ایرانی آسیب زدند).

33. همچنین پیكره خدایان سومر و اَكَّـد را كه نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودی مَردوك به شادی و خرمی،

 

34. به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم، بشود كه دل‌ها شاد گردد. بشود، خدایانی كه آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شان بازگرداندم،

 

(گشایش و بازسازی نیایشگاه‌ها به فرمان كورش، دستكم در یك متن دیگر شناخته شده است. بر این لوح چهار سطری كه از «اَرَخ» در میاندورود كشف شده، آمده است: “منم كورش، پسر كمبوجیه، شاه توانمند، آنكه «اِسَـگیلَـه» و «اِزیـدَه» را باز ساخت.” برای آگاهی بیشتر نگاه كنید به صفحه 156 مقاله W. Eilers در كتاب‌شناسی).

35. هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نیكخواهانه برایم بیابند. بشود كه آنان به خدای من مَردوك بگویند: ‘‘به كورش شاه، پادشاهی كه ترا گرامی می‌دارد و پسرش كمبوجیه جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’

 

(در باورهای ایرانی، «سرای سپند» یا «اَنَـغْـرَه رَئُـچَـنْـگْـه» (اَنَـغران/ اَنارام) به معنای «روشنایی بی‌پایان و جایگاه خدای بزرگ یا اهورامزدا و بهشت برین است).

36. بی‌گمان در روزهای سازندگی، همگی مردم بابل، پادشاه را گرامی داشتند و من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم. (صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم). . . . .

 

37. … غاز، دو اردك، ده كبوتر. برای غازها، اردك‌ها و كبوتران…

 

(از سطر 37 تا 45 بخش نویافته‌ای است كه در مقاله «در باره منشور كورش» به آن اشاره شد. این نُه سطر دنباله بلافصل سطرهای پیشین نیست).

38. ... باروی بزرگ شهر بابل بنام «ایمگور- اِنـلیل» ‹ایم- گور- اِن- لیل› را استوار گردانیدم ...

 

39. ... دیوار آجری خندق شهر را،

 

40. ... كه هیچیك از شاهان پیشین با بردگانِ به بیگاری گرفته شده به پایان نرسانیده بودند؛

 

41. ... به انجام رسانیدم.

 

42. دروازه‌هایی بزرگ برای آنها گذاشتم با درهایی از چوب «سِدر» و روكشی از مفرغ ...

 

43. ...كتیبه‌ای از پـادشاهی پیش از من بنام «آشور بانیپال» ‹آش- شور- با- نی- اَپ- لی›

 

44. ...

 

45. ... برای همیشه!

 

برگرفته از ویــرایــش تـازه و چاپ پنجم كـتاب «منشور كورش هخامنشی» به زبان‌های فارسی، انگلیسی، آلمانی و فرانسوی (تهران 1384/ چاپ نخست 1377) از رضا مرادی غیاث آبادی.

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 9:1  توسط آذربرزين  | 

هرمز رسام (1826- 1910) کاشف استوانه کورش در بابل 

 

در سال 1258 خورشیدی/ 1879 میلادی، به دنبال كاوش‌های گروه انگلیسی در معبد بزرگ اِسَـگيلَـه (نیایشگاه مَـردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر باستانی بـابِـل در میاندورود (بین‌النهرین) استوانه‌ای از گل پخته بدست باستان‌شناسی كـلدانی به نام «هرمز رسـام» پیدا شد كه امروزه در موزه بریتانیا در شهر لندن نگهداری می‌شود.

بررسی‌های نخستین نشان می‌داد كه گرداگرد این استوانه گِـلین را نوشته‌هایی به خط و زبان بابلی نو (اَكَـدی) در برگرفته است كه گمان می‌رفت نبشته‌ای از فرمانروایان آشور و بابِـل باشد. اما بررسی‌های بیشتری كه پس از گرته‌برداری و آوانویسی و ترجمه آن انجام شد، نشان داد كه این نبشته در سال 538 پیش از میلاد به فرمان كورش بزرگ هخامنشی (550-530 پ‌م.) و به هنگام ورود به شهر بابل نویسانده شده است. از زمان نگارش این فرمان تا به امروز (1386) 2547 سال می‌گذرد.

شكل ظاهری این فرمان، به مانند استوانه‌ای دیده می‌شود كه میانه آن قطورتر از دوسوی آنست. انتشار و ثبت فرمان‌ها و یادمان‌های رسمی بر روی استوانه گِلین و نیز بر روی لوحه‌های مسطح، از سابقه‌ای دیرین در ایران و میاندورود برخوردار بوده، كه گونه استوانه‌ای آن نسبت به بقیه، پایداری و دوام بیشتری داشته است. بی‌تردید این فرمان در نسخه‌های متعددی برای ارسال به نواحی گوناگون نویسانده شده بوده كه امروزه تنها یكی از آنها به دست آمده است.

استوانه كورش آسیب‌هایی جدی به خود دیده است. بسیاری از سطرهای آن از بین رفته و یا بر اثر فرسودگی بیش از اندازه قابل خواندن نیستند. نبشته‌های بخش‌های آسیب‌دیده را تنها با توجه به اندازه فضای خالی و برخی حروف باقی مانده در آن می‌توان تا حدودی بازسازی كرد كه در این بازسازی نیز، بی‌گمان احتمال اشتباه‌هایی وجود دارد. بدین لحاظ و نیز به دلیل اینكه در خوانش و ترجمه نبشته‌های بابلی، هنوز نیز اتفاق نظر وجود ندارد؛ متن منشور كورش در ترجمه‌های گوناگون به تفاوت‌هایی دچار آمده است. با این نگرش، هیچیك از ترجمه‌‌های امروزی كتیبه، معادل دقیق معنای عبارت‌های اصلی آنرا ارائه نمی‌كنند. استناد به محتوای كتیبه و به ویژه كلید‌واژه‌ها، می‌بایست با دقت و وسواس بسیاری صورت پذیرد. بی‌تردید استناد به كتیبه هنگامی با اطمینان بیشتری ممكن می‌شود كه واژ‌ه یا مفهومی خاص، در بیشتر پژوهش‌ها به گونه كم‌وبیش یكسانی برگردان شده باشند.

در دانشگاه «ییل» (Yale) كتیبه كوچك و آسیب‌‌دیده‌ای نگهداری می‌شود كه ریشارد بِرگِر در سال 1975 آنرا بخشی گمشده از استوانه كورش دانست. این بخش توسط همو به كتیبه اصلی اضافه گردید و نُه سطر پایانی فعلی آنرا تشكیل می‌دهد (← سطرهای 37 تا 45).

فرمان كورش بزرگ از زمان پیدایش تا به امروز بارها ترجمه و ویرایش و پژوهش شده است. پیش از همه، جوان پر شور و كاشـف رمز خط میخی فارسی باستان یعنی هنری كِرِسْویك راولینسون در سال 1880 میلادی و بعدها ف. ویسباخ 1890، گ. ریختر 1952، آ. اوپنهایم 1955، و. اِیلرز 1974، ج. هارماتا 1974، پ. بـرگـر 1975، ا. كـورت 1983، پ. لوكوك 1999 و بسیاری دیگر آنرا تكرار و كامل‌تر كردند. متن فارسی ارائه شده در این كتاب نیز با نگرش به پژوهش‌های پیشین و روند بهبود شناخت حروف و واژگان بابلی یا اَكَدی و نیز خوانش‌های تازه‌تر منشور كورش فراهم شده و در زیرنویس‌ها به یادداشت‌های اندكی پرداخته شده است.

ترجمه و انتــشار فرمــان كــورش بــزرگ (كــورش دوم) پــرده از نادانــسته‌های بســیار برداشت و بزودی بعنوان «منشور آزادی» و «نخستین منشور جهانی حقوق بشر» شهرتی عالمگیر یافت و نمایندگان و حقوق‌دانان كشورهای گوناگون جهان در سال 1348 خورشیدی با گردهمایی در كنار آرامگاه كورش در پاسارگاد، از او بنام نخستین بنیاد‌گذار حقوق بشر جهان یاد كردند و او را ستودند. حقوقی كه انسانِ امروز پس از دوهزاروپانصد سال در اندیشه ایجاد و فراهم‌سازی آن افتاده است و آرزوی گسترش آنرا در سر می‌پروراند.

(نسخه‌بدلی از منشور كورش به عنوان كهن‌ترین فرمانِ شناخته‌شده تفاهم و همزیستی ملت‌ها در ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورك نگهداری می‌شود. این كتیبه در فضای بین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیمومت جای دارد).

چه چیز باعث شده است تا فرمان كورش به این پایه از شهرت برسد؟ پاسخ این پرسش هنگامی دریافته می‌شود كه فرمان كورش را با نبشته‌های دیگر فرمانروایان همزمان خود و حكمرانان امروزی به سنجش بگذاریم و بین آنها داوری كنیم.

آشور نصیرپال، پادشاه آشور (884 پ‌م.) در كتیبه خود نوشته است: ‘‘… به فرمان آشور و ایشتار، خدایان بزرگ و حامیان من … ششصد نفر از لشكر دشمن را بدون ملاحظه سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم … حاكم شهر را به دست خودم زنده پوست كندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم … بسیاری را در آتش كباب كردم و دست و گوش و بینی زیادی را بریدم، هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بیرون كشیدم و سرهای بریده را از درختان شهر آویختم."

در‌كتیبه سِـناخِـریب، پادشاه آشور (689 پ‌م.) چنین نوشته شده است: ‘‘… وقتی كه شهر بابِـل را تصرف كردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانه‌هایشان را چنان ویران كردم كه بصورت تلی از خاك درآمد. همه شهر را چنان آتـش زدم كـه روزهای بسـیار دود آن به آسـمان می‌رفـت. نهـر فـرات را به روی شهر جاری كردم تا آب حتی ویرانه‌ها را نیز با خود ببرد."

در كتیبه آشور بانیپال (645 پ‌م.) پس از تصرف شهر شوش آمده است: ‘‘… من شوش، شهر بزرگ مقدس … را به خواست آشور و ایشتار فتح كردم … من زیگورات شوش را كه با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شكستم … معابد عیلام را با خاك یكسان كردم و خـدایـان و الـهه‌هـایشان را به باد یغما دادم. سپاهیان من وارد بیشه‌های مقدسش شدند كه هیچ بیگانه‌ای از كنارش نگذشته بود، آنرا دیدند و به آتش كشیدند. من در فاصله یك ماه و بیست و پنج روز راه، سـرزمـین شـوش را تبدیل به یك ویرانه و صحرای لم یزرع كردم … ندای انسانی و … فریادهای شـادی … به دست من از آنجا رخت بربست، خاك آنجا را به تـوبـره كشیدم و به ماران و عـقرب‌ها اجازه دادم آنجا را اشغال كنند."

و در كتیبه نَـبوكَـد نَـصَر دوم، پادشـاه بـابل (565 پ‌م.) آمـده است: ‘‘ … فرمان دادم كه صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشكنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خـانـه‌ها را چنان ویران كردم كه دیگر بانگ زنده‌ای از آنجا برنخیزد."

 این رویدادهای غیر انسانی تنها به آن روزگاران تعلق ندارد. امروزه نیز مردمان جهان با چنین ستم‌ها و خشونت‌هایی روبرو هستند. هنوز جنایت‌های آمریكا در ژاپن و ویتنام، فرانسه در الجزایر، ایتالیا در حبشه و لیبی، پرتقال و اسپانیا در آمریكای لاتین، و انگلستان در سراسر جهان، از یادها نرفته‌اند. مردم هرگز فراموش نخواهند كرد كه در عراق بمب‌های شیمیایی بر سر مردم بی‌دفاع هلبچه فروریخت و همه آنان از پیر و جوان و زن و كودك به وضعی رقت‌انگیز نابود شدند. در افغانستان و در میان سكوت حیرت‌انگیزِ جهانیان، صدها هزار تن از مردم غیر‌نظامی و بی‌دفاع شهرها قربانی مطامع ابر‌قدرت‌های امروز و گروهای سیاسی كشور می‌شوند، در حالیكه در زندگی روزمره نیز از قحطی و بیماری‌های همه‌گیر، از گرسنگی و وبا و سرما رنج می‌برند. در بوسنی و در كانون اروپای متمدن تنها به انگیزه‌های نژادی مردم و كودكان را بی‌دریغ و دسته‌جمعی به كام مرگ می‌فرستند. در مكه جامه سپید زائران را به سرخی می‌آلایند و جان و مال و ناموس آنان را مباح می‌شمرند.

كشورهای بزرگ و پیشرفته و متمدن جهان، سلاح‌های مرگبار كشتار جمعی و بمب‌های شیمیایی و میكربی خود را دیگر مستقیماً بر كاشانه مردم رها نمی‌كنند، بلكه آنها را به بهایی گزاف در اختیار كشورهایی همچون عراق می‌گذارند تا بر سر جوانان ایران زمین بریزد و آنگاه باز هم به بهای گزاف به درمان زخم‌های آنان بپردازند و از نقض حقوق بشر گلایه كنند و خود را بزرگترین پشتیبان آن بدانند.

 اما علیرغم رفتارهای ناپسند پادشاهان آشور و بابل و حكمرانان امروز جهان، كورش پس از ورود به شهر بابل و با دارا بودن هرگونه قدرت‌عملی به عنوان شاه نیرومندترین كشور جهان، نه تنها پادشاه مغلوب را مصلوب نكرد؛ بلكه او را به حاكمیت ناحیه‌ای منصوب، و با مردم شهر نیز چنین رفتار نمود: ‘‘ … آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند … مَردوك (خدای بابلی) دل‌های پاك مردم بابل را متوجه من كرد؛ زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد … نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تكان داد. من برای صلح كوشیدم. برده‌داری را برانداختم. به بد‌بختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند. خدای بزرگ از من خرسند شد … فرمان دادم … تمام نیایشگاه‌هایی را كه بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. اهالی این محل‌ها را گرد آوردم و خانه‌های آنان را كه خراب كرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم."

كورش پس از ورود به شهر بابل (در كنار رود فرات و در جنوب بغداد امروزی) فرمان آزادی هزاران یهودی را صادر كرد كه قریب هفتاد سال در بابل به اسارت گرفته شده بودند. هزاران آوند زرین و سیمین آنان را كه پادشاه بابل از ایشان به غنیمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد كه در سرزمین خود نیایشگاهی بزرگ برای خود بر پای دارند. رفتار كورش با یهودیان موجب كوچ بسیاری از آنان به ایران شد كه در درازای بیست و پنج قرن هیچگاه بین آنان و ایرانیان جنگ و خشونت و درگیری رخ نداد و آنان ایران را میهن دوم خود می‌دانسته‌اند. در این باره در باب‌های گوناگون اسفار عَـزرا و اشعیا در كتاب تورات (عهد عتیق)، ضمن نامبر كردن كورش با عنوان «مسیح خداوند» آمده است: ‘‘ خداوند روح كورش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی ممالك خود فرمانی صادر كند و بنویسد: كورش پادشاه فارس چنین می‌فرماید كه یـهُـوَه/ یـهْـوِه خدای آسمان مرا امر فرموده است كه خانه‌ای برای او در اورشلیم كه در یهودا است، بنا نمایم. پس كیست از شما از تمامی قوم او كه خدایش با وی باشد و به اورشلیم كه در یهودا است برود و خانه یـهُـوَه را كه خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید …؟ پس همگی برخاسته و روان شدند تا خانه خداوند را كه در اورشــلیم است، بـنا نمایند. ... و كورش پادشاه، ظروف خانه خداوند را كه نَـبوكَـد نَـصَـر آنها را از اورشلیم آورده و در خانه خود گذاشته بود، بیرون آورد و به رئیس یهودیان سپرد."

 در اینجا مایلم بخصوص به این نكته تاكید كنم كه با وجود اینكه منشور كورش بزرگ را «نخستین اعلامیه حقوق بشر» می‌دانند، اما نوآوری چنین فرمانی از كورش نبوده است؛ بلكه این فرمان فرایند فرهنگ ایرانی بوده است. فرهنگی كه هرگز دستور به غارت و آدمكشی و ویرانی نداده است. و كورش این رفتار را از مردمان سرزمین خود، از نیاكان خود، از فرهنگ رایج كشورش، در آغوش مهرآمیز مادر و از پرورش او آموخته بوده و بكار بسته است. سرافرازی نخستین بیانیه جهانی حقوق بشر نه تنها برای كورش، بلكه همچنین برای فرهنگ كشوری است كه سراسر پهنه پهناور آن از كهن‌ترین روزگاران تابش‌گاهِ اندیشه نیك و كردار نیكی بوده است كه امروزه و از پس هزاران سال مردمان جهان در آرزو و آرمان فراهم ساختن آن هستند.

منشور كورش هخامنشی ارمغانی است از سرزمین ایران برای جهانی كه از جنگ و خشونت خسته است و از آن رنج می‌برد.

برگرفته از ویــرایــش تـازه و چاپ پنجم كـتاب «منشور كورش هخامنشی» به زبان‌های فارسی، انگلیسی، آلمانی و فرانسوی (تهران 1384/ چاپ نخست 1377) از رضا مرادی غیاث آبادی.

 ادامه دارد.......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 9:54  توسط آذربرزين  | 

 

پيشينه

نخستين اشاره در تاريخ اساطير ايران به وجود پرچم، به قيام کاوه آهنگر عليه ظلم و ستم آژي دهاک(ضحاک) بر ميگردد. در آن هنگام کاوه براي آن که مردم را عليه ضحاک بشوراند، پيش بند چرمي خود را بر سر چوبي کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شدند. سپس کاخ فرمانرواي خونخوار را در هم کوبيد و فريدون را بر تخت شاهي نشانيد
فريدون نيز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پيش بند کاوه را با ديباهاي زرد و سرخ و بنفش آراستند و دُر و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهي خواند و بدين سان " درفش کاويان " پديد آمد. نخستين رنگهاي پرچم ايران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه اي ويژه بر روي آن وجود داشته باشد. درفش کاويان صرفاً افسانه نبوده و به استناد تاريخ تا پيش از حمله اعراب به ايران، بويژه در زمان ساسانيان و هخامنشيان پرچم ملي و نظامي ايران را درفش کاويان مي گفتند، هر چند اين درفش کاوياني اساطيري نبوده است
محمدبن جرير طبري در کتاب تاريخ خود به نام الامم و الملوک مينويسد: درفش کاويان از پوست پلنگ درست شده، به درازاي دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بين نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است 60 سانتي متر به حساب آوريم، تقريباٌ پنج متر عرض و هفت متر طول ميشود. ابولحسن مسعودي در مروج اهب نيز به همين موضوع اشاره ميکند
به روايت اکثر کتب تاريخي، درفش کاويان زمان ساسانيان از پوست شير يا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوري بر روي آن باشد. هر پادشاهي که به قدرت مي رسيد تعدادي جواهر بر آن مي افزود. به هنگام حملهٌ اعراب به ايران، در جنگي که در اطراف شهر نهاوند در گرفت درفش کاويان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور " بهارستان " نزد عمربن خطاب خليفه مسلمانان، بردند وي از بسياري گوهرها، دُرها و جواهراتي که به درفش آويخته شده بود دچار شگفتي شد و به نوشته فضل الله حسيني قزويني در کتاب المعجم مينويسد: " امير المومنين سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانيدند "
با فتح ايران به دست اعراب - مسلمان، ايرانيان تا دويست سال هيچ درفش يا پرچمي نداشتند و تنها دو تن از قهرمانان ملي ايران زمين، يعني ابومسلم خراساني و بابک خرم دين داراي پرچم بودند. ابومسلم پرچمي يکسره سياه رنگ داشت و بابک سرخ رنگ به همين روي بود که طرفداران اين دو را سياه جامگان و سرخ جامگان مي خواندند. از آنجائي که علماي اسلام تصويرپردازي و نگارگري را حرام ميدانستند تا سالهاي مديد هيچ نقش و نگاري از جانداران بر روي درفش ها تصوير نمي شد

نخستين تصوير بر روي پرچم ايران

در سال 355 خورشيدي 976 ميلادي که غزنويان، با شکست دادن سامانيان، زمام امور را در دست گرفتند، سلطان محمود غزنوي براي نخستين بار دستور داد نقش يک ماه را بر روي پرچم خود که رنگ زمينه آن يکسره سياه بود زردوزي کنند. سپس در سال 410 خورشيدي ( 1031 ميلادي ) سلطان مسعود غزنوي به انگيزه دلبستگي به شکار شير دستور داد نقش و نگار يک شير جايگزين ماه شود و از آن پس هيچگاه تصوير شير از روي پرچم ملي ايران برداشته نشد تا انقلاب ايران در سال 1979 ميلادي

افزوده شدن نقش خورشيد بر پشت شير

در زمان خوارزمشاهيان يا سلجوقيان سکه هائي زده شد که بر روي آن نقش خورشيد بر پشت آمده بود، رسمي که به سرعت در مورد پرچمها نيز رعايت گرديد. در مورد علت استفاده از خورشيد دو ديدگاه وجود دارد، يکي اينکه چون شير گذشته از نماد دلاوري و قدرت، نشانه ماه مرداد ( اسد ) هم بوده و خورشيد در ماه مرداد در اوج بلندي و گرماي خود است، به اين ترتيب همبستگي ميان خانه شير ( برج اسد ) با ميانهٌ تابستان نشان داده مي شود. نظريه ديگر بر تاًثير آئين مهرپرستي و ميترائيسم در ايران دلالت دارد و حکايت از آن دارد که به دليل تقدس خورشيد در اين آئين، ايرانيان کهن ترجيح دادند خورشيد بر روي سکه ها و پرچم بر پشت شير قرار گيرد

پرچم در دوران صفويان

در ميان شاهان سلسله صفويان که حدود 230 سال بر ايران حاکم بودند تنها شاه اسماعيل اول و شاه طهماسب اول بر روي پرچم خود نقش شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز رنگ بود و بر بالاي آن تصوير ماه قرار داشت. شاه طهماسب نيز چون خود زادهً ماه فروردين ( برج حمل ) بود دستور داد به جاي شير و خورشيد تصوير گوسفند ( نماد برج حمل ) را هم بر روي پرچمها و هم بر سکه ها ترسيم کنند. پرچم ايران در بقيهً دوران حاکميت صفويان سبز رنگ بود و شير و خورشيد را بر روي آن زردوزي مي کردند. البته موقعيت و طرز قرارگرفتن شير در همهً اين پرچمها يکسان نبوده، شير گه نشسته بوده، گاه نيمرخ و گاه رو به سوي بيننده. در بعضي موارد هم خورشيد از شير جدا بوده و گاه چسبيده به آن. به استناد سياحت نامهً ژان شاردن جهانگرد فرانسوي استفاده او بيرق هاي نوک تيز و باريک که بر روي آن آيه اي از قرآن و تصوير شمشير دوسر علي يا شير خورشيد بوده، در دوران صفويان رسم بوده است. به نظر مي آيد که پرچم ايران تا زمان قاجارها، مانند پرچم اعراب، سه گوشه بوده نه چهارگوش

پرچم در عهد نادرشاه افشار

نادر که مردي خود ساخته بود توانست با کوششي عظيم ايران را از حکومت ملوک الطوايفي رها ساخته، بار ديگر يکپارچه و متحد کند. سپاه او از سوي جنوب تا دهلي، از شمال تا خوارزم و سمرقند و بخارا، و از غرب تا موصل و کرکوک و بغداد و از شرق تا مرز چين پيش روي کرد. در همين دوره بود که تغييراتي در خور در پرچم ملي و نظامي ايران بوجود آمد. درفش شاهي يا بيرق سلطنتي در دوران نادرشاه از ابريشم سرخ و زرد ساخته مي شد و بر روي آن تصوير شير و خورشيد هم وجود داشت اما درفش ملي ايرانيان در اين زمان سه رنگ سبز و سفيد و سرخ با شيري در حالت نيمرخ و در حال راه رفتن داشته که خورشيدي نيمه بر آمده بر پشت آن بود و در درون دايره خورشيد نوشته بود: " المک الله " سپاهيان نادر در تصويري که از جنگ وي با محمد گورکاني، پادشاه هند، کشيده شده، بيرقي سه گوش با رنگ سفيد در دست دارند که در گوشهً بالائي آن نواري سبز رنگ و در قسمت پائيتي آن نواري سرخ دوخته شده است. شيري با دم برافراشته به صورت نيمرخ در حال راه رفتن است و درون دايره خورشيد آن بازهم " المک الله " آمده است. بر اين اساس ميتوان گفت پرچم سه رنگ عهد نادر مادر پرچم سه رنگ فعلي ايران است. زيرا در اين زمان بود که براي نخستين بار اين سه رنگ بر روي پرچم هاي نظامي و ملي آمد، هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند

دورهً قاجارها، پرچم چهار گوشه

در دوران آغامحمدخان قاجار، سر سلسلهً قاجاريان، چند تغيير اساسي در شکل و رنگ پرچم داده شد، يکي اين که شکل آن براي نخستين بار از سه گوشه به چهارگوشه تغيير يافت و دوم اين که آغامحمدخان به دليل دشمني که با نادر داشت سه رنگ سبز و سفيد و سرخ پرچم نادري را برداشت و تنها رنگ سرخ را روي پرچم گذارد. دايره سفيد رنگ بزرگي در ميان اين پرچم بود که در آن تصوير شير و خورشيد به رسم معمول وجود داشت با اين تفاوت بارز که براي نخستين بار شمشيري در دست شير قرار داده شده بود. در عهد فتحعلي شاه قاجار، ايران داراي پرچمي دوگانه شد. يکي پرچمي يکسره سرخ با شيري نشسته و خورشيد بر پشت که پرتوهاي آن سراسر آن را پوشانده بود. نکته شگفتي آور اين که شير پرچم زمان صلح شمشير بدست داشت در حالي که در پرچم عهد جنگ چنين نبود. در زمان فتحعلي شاه بود که استفاده از پرچم سفيد رنگ براي مقاصد ديپلماتيک و سياسي مرسوم شد. در تصويري که يک نقاش روس از ورود سفير ايران " ابوالحسن خان شيرازي " به دربار تزار روس کشيده، پرچمي سفيد رنگ منقوش به شير و خورشيد و شمشير، پيشاپيش سفير در حرکت است. سالها بعد، اميرکبير از اين ويژگي پرچم هاي سه گانهً دورهً فتحعلي شاه استفاده کرد و طرح پرچم امروزي را ريخت. براي نخستين بار در زمان محمدشاه قاجار ( جانشين فتحعلي شاه ) تاجي بر بالاي خورشيد قرار داده شد. در اين دوره هم دو درفش يا پرچم به کار مي رفته است که بر روي يکي شمشير دو سر حضرت علي و بر ديگري شير و خورشيد قرار داشت که پرچم اول درفش شاهي و دومي درفش ملي و نظامي بود

اميرکبير و پرچم ايران

ميرزا تقي خان اميرکبير، بزرگمرد تاريخ ايران، دلبستگي ويژه اي به نادرشاه داشت و به همين سبب بود که پيوسته به ناصرالدين شاه توصيه مي کرد شرح زندگي نادر را بخواند. اميرکبير همان رنگ هاي پرچم نادر را پذيرفت، اما دستور داد شکل پرچم مستطيل باشد ( بر خلاف شکل سه گوشه در عهد نادرشاه ) و سراسر زمينهً پرچم سفيد، با يک نوار سبز به عرض تقريبي 10 سانتي متر در گوشه بالائي و نواري سرخ رنگ به همان اندازه در قسمت پائين پرچم دوخته شود و نشان شير و خورشيد و شمشير در ميانه پرچم قرار گيرد، بدون آنکه تاجي بر بالاي خورشيد گذاشته شود. بدين ترتيب پرچم ايران تقريباٌ به شکل و فرم پرچم امروزي ايران درآمد

انقلاب مشروطيت و پرچم ايران

با پيروزي جنبش مشروطه خواهي در ايران و گردن نهادن مظفرالدين شاه به تشکيل مجلس، نمايندگان مردم در مجلس هاي اول و دوم به کار تدوين قانون اساسي و متمم آن مي پردازند. در اصل پنجم متمم قانون اساسي آمده بود: " الوان رسمي بيرق ايران، سبز و سفيد و سرخ و علامت شير و خورشيد است"، کاملا مشخص است که نمايندگان در تصويب اين اصل شتابزده بوده اند. زيرا اشاره اي به ترتيب قرار گرفتن رنگها، افقي يا عمودي بودن آنها، و اين که شير و خورشيد بر کدام يک از رنگها قرار گيرد به ميان نيامده بود. همچنين دربارهً وجود يا عدم وجود شمشير يا جهت روي شير ذکري نشده بود. به نظر مي رسد بخشي از عجلهً نمايندگان به دليل وجود شماري روحاني در مجلس بوده که استفاده از تصوير را حرام مي دانستند. نمايندگان نوانديش در توجيه رنگهاي به کار رفته در پرچم به استدلالات ديني متوسل شدند، بدين ترتيب که مي گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ اين دين است، بنابراين پيشنهاد مي شود رنگ سبز در بالاي پرچم ملي ايران قرار گيرد. در مورد رنگ سفيد نيز به اين حقيقت تاريخي استناد شد که رنگ سفيد رنگ مورد علاقهً زرتشتيان است، اقليت ديني که هزاران سال در ايران به صلح و صفا زندگي کرده اند و اين که سفيد نماد صلح، آشتي و پاکدامني است و لازم است در زير رنگ سبز قرار گيرد. در مورد رنگ سرخ نيز با اشاره به ارزش خون شهيد در اسلام، بويژه امام حسين و جان باختگان انقلاب مشروطيت به ضرورت پاسداشت خون شهيدان اشاره گرديد. وقتي نمايندگان روحاني با اين استدلالات مجباب شده بودند و زمينه مساعد شده بود، نوانديشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شير و خورشيد کشاندند و اين موضوع را اين گونه توجيه کردند که انقلاب مشروطيت در مرداد (سال 1285 هجري شمسي 1906 ميلادي) به پيروزي رسيد يعني در برج اسد(شير). از سوي ديگر چون اکثر ايرانيان مسلمان شيعه و پيرو علي هستند و اسدالله از القاب حضرت علي است، بنابراين شير هم نشانهً مرداد است و هم نشانهً امام اول شيعيان در مورد خورشيد نيز چون انقلاب مشروطه در ميانهً ماه مرداد به پيروزي رسيد و خورشيد در اين ايام در اوج نيرومندي و گرماي خود است پيشنهاد مي کنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کنيم که اين شير و خورشيد هم نشانهً علي باشد هم نشانهً ماه مرداد و هم نشانهً چهاردهم مرداد يعني روز پيروزي مشروطه خواهان و البته وقتي شير را نشانهً پيشواي امام اول بدانيم لازم است شمشير ذوالفقار را نيز بدستش بدهيم. بدين ترتيب براي اولين بار پرچم ملي ايران به طور رسمي در قانون اساسي به عنوان نماد استقلال و حاکميت ملي مطرح شد. در سال 1336 منوچهر اقبال، نخست وزير وقت به پيشنهاد هياًتي از نمايندگان وزارت خانه هاي خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طي بخش نامه اي ابعاد و جزئيات ديگر پرچم را مشخص کرد. بخش نامهً ديگري در سال 1337 در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر شد و طي آن مقرر گرديد طول پرچم اندکي بيش از يک برابر و نيم عرضش باشد

پرچم بعد از انقلاب

در اصل هجدهم قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران مصوب سال 1358 (1979 ميلادي) در مورد پرچم گفته شده است که پرچم جمهوري اسلامي از سه رنگ سبز، سفيد و سرخ تشکيل مي شود و نشانهً جمهوري اسلامي (تشکيل شده با حروف الله اکبر) در وسط آن قرار دارد

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 8:6  توسط آذربرزين  | 

درورد بر همه دوستان خوبم

همین امروز فهمیدم که غیر از من ظاهراْ چند تا دیگه از دوستان هم روی این مطالبی که تا حالا گذاشتم کار کردن و اونو توی وبلاگ خودشون گذاشتن . من اینجا از همه اون دوستان عذر می خوام و باید بگم که هدفم از این کار تقلید نبوده و جالبه بدونین که من تازه بعد از ۱۰ روز که از شروع وبلاگم میگذره تازه این دوستان رو پیدا کردم و وبلاگ زیباشون رو خوندم .

در هر صورت این دوستان تا حالا موفق نشدن که همه این مطالب رو بزارن و آپ کنن ولی من تصمیم دارم که این کارو بکنم و در نهیت برای اینکه فرقی هم با اونا داشته باشم و بتونم مطالب بیشتری رو به اطلاع دوستان خوبم برسونم ( همونطور که قبلا گفتم) تصمیم دارم در مورد جنگ های ۷۰۰ ساله ایران و روم هم بنویسم .

خوب خیلی پرچونگی کردم ولی در نهایت می خوام اینو بگم که هدف من اصلا تقلید نبوده و فقط می خوام که اطلاعات بیشتری رو بتونم از داشته هام چه کتاب و چه مقاله و دانسته های خودم به اطلاع بقیه ایران دوستان و رفقای خوبم برسونم .

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 17:30  توسط آذربرزين  | 

 
 
گفتم گياهان را گرامي بشماريد
گياهان گماشتگانِ بهشتِ خداوندند
گياهان ملائکِ خاموش خانۀ آدمي اند.

گفتم که دره ها و دامنه ها را پاکيزه نگهداريد
زيرا زمين
ضامنِ زندگانيِ آدمي ست.

گفتم هر او که درختي نشانده
به داناييِ پروردگار خواهد رسيد
به درگاهِ دريا و آرامشِ آسمان خواهد رسيد.

گفتم هر او
که مَشيمۀ شب را به نور بشويد
باران را گرامي داشته است
مرا و محبتِ مرا گرامي داشته است.

گفتم هر او
که بهاي اين همه برکت بداند
به ثروتِ ستاره خواهد رسيد
به کرامتِ کوه خواهد رسيد
به رازِ کلمه خواهد رسيد.

و گفتم حياتِ هوا را
به تنفسِ تاريکِ اهريمن نيالايند.

من براي عبور از اين همه کوه
ارابه رانان را به راه خوانده ام
من براي عبور از اين همه طوفان
طبالان و ترانه خوانان را به راه خوانده ام
من براي رسيدن به آن همه رود
رَد شکنان و دريادلان را به راه خوانده ام.

ما از کمين گاهِ اهريمنان خواهيم گذشت
ما ظالمانِ زمين را دَرهَم خواهيم شکست
ما شب و شقاوت را خواهيم زدود
زندگي را ستايش خواهيم کرد
آزادي و عدالت را ستايش خواهيم کرد.

من کوروشم
و گفته ام از اين پيشتر،
و باز مي گويم:
سرانجامِ تن آسايي،تسليم مطلق است.
پس تا هستيد
کرامت و کوشايي بر شما ارزاني باد.

من ياورِ يقين و عدالتم
من زندگي ها خواهم ساخت
خوشي ها بسيار خواهم آورد
و ملتم را سربلندِ ساحتِ زمين خواهم کرد
زيرا شادمانيِ او،شادمانيِ من است.
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 9:45  توسط آذربرزين  | 

شهرياران را
از ميان دانايان و دليران برگزيدم
دبيران و درباريان را
از ميانِ حکيمان
و گفتم جز به پندار نيک
در سرنوشتِ مردم ننگرند
و گفتم جز به گفتار نيک
با مردمان سخن نگويند
و گفتم جز به کردارِ نيک
همراهِ مردمان نشوند
بدين تدبيرِ برتر است
که بزرگي، بزرگي مي آورد
و عدالت، عدالت.
يقين و اعتماد، بلند آوازه ات خواهد کرد
اين آخرين اتفاقِ فرشته و آدمي ست.
من اين جهان را
بدين تدبير طلب کرده ام
تا ظلمت از خانۀ زندگان زدوده شود
آبادانيِ بي زوال زاده شود
و بيم نباشد، بيداد نباشد، مرض نباشد، مرگ نباشد
و اضطراب و هراس برچيده شود
و خوف و خستگي بميرد
و پيران به خانه باشند
و کودکان به گهوار شادماني کنند
و بُرنايان به عشق در آيند
و زنان به آزادگي
و آزادگي به آزادي!

واي بر ظلمت افزاي زبون!
هر ناله اي که از دستِ بيدادگري برآيد
هزار خانه را به خاکستر خواهد نشاند
هزار دل دانا را به گريه خواهد شُست
و مرا طاقتِ تلخ کاميِ فرودستان نيست
من آرامش و اعتمادِ آدمي ام
چگونه تحمل کنم که تازيانه جانشينِ ترانه شود؟!

بي عاقبت او
که بر پريشانيِ مردمان حکومت کند
بي فردا او
که بر درماندگان حکومت کند.
شهرياري که نداند شبِ مردمانش
چگونه به صبح مي رسد
گورکنِ گمنامي ست که دل به دفنِ دانايي بسته است.

مردمانِ من
امانتِ آسمان اند بر اين خاکِ تلخ
مردمانِ من
خان و مانِ من اند.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386ساعت 10:6  توسط آذربرزين  | 

بگذاريد هر کسي به آيين خويش باشد
زنان را گرامي بداريد
فرودستان را دريابيد
و هر کسي به تکلمِ قبيله خود سخن بگويد
آدمي تنها در مقامِ خويش به منزلت خواهد رسيد.

گسستنِ زنجيرها آرزوي من است
رهايي بردگان و عزتِ بزرگان آرزوي من است
شکوهِ شب و حرمت خورشيد را گرامي مي دارم
پس تا هست
شب هايتان به شادي و
روزهاتان رازدارِ رهايي باد
اين فرمان من است
اين واژه،اين وصيتِ من است
او که آدمي را از مأواي خويش براند
خود نيز از خواب خوش رانده خواهد شد.
 

تا هست
هوادارِ دانايي و تندرستي باشيد
من چنين پنداشته
چنين گفته
چنين خواسته ام.

مَزمورِ مساوات
کتابِ من است
حقيقتِ بي زوال
سلوک من است.
من هخامنشم
هخامنش خِرَد
هخامنش بي خلل.

خدمت گذارِ زنان و زندگي بخشِ بينايان منم
منم که برايتان نان و خانه و اميد آورده ام
پس به نماز نياکانِ خويش بازخواهم گشت
و مي دانم که نور و ستاره
سلطنت خواهند کرد.

و من از پي آزموني بزرگ
به بالا برآمده ام
من از عبرتِ سنگ با آينه سخن گفته ام
اين گفتهء من است
کوروش پسرِ ماندانا و کَمبوجيه
که شما را به نمازِ نياکانِ خويش مي خواند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 آبان1386ساعت 14:22  توسط آذربرزين  | 

 
تمام شد!
تسليم شدگان را خواهم بخشيد
خشم آورانِ خاموش را خواهم بخشيد
خستگان را شفا خواهم داد
و عدالت خواهم آورد
پس شما شکست خوردگان
به خانه هاي خويش بازگرديد
دانايي و محبت را به ياد آوريد
منزلتِ عزيز آدمي را به ياد آوريد
من خشنوديِ بي پايانِ خداوندم
براي کشتن و کينه توزي نيامده ام
فرمانروايي که همدل مردمانِ خويش نباشد
سيه روزتر از هميشه
سرنگون خواهد شد.

پس از قولِ من بگوييد
به جبارانِ اين جهان بگوييد
که از ظلمتِ خويش
حتي پلاسِ پاره اي به گور نخواهيد بُرد
به آن ها بگوييد
که از گُردۀ کبودِ تازيانه فرو شويد
ورنه عطرِ هوا حتي
با شما همدلي نخواهد کرد.

هشدارتان مي دهم:
او که به کشتن آزادي بيايد
هرگز از هوايِ اَهورا خوشبو نخواهد شد

بخشوده نخواهد شد
بزرگ نخواهد شد
اين سخنِ من است
من پسر ماندانا و کَمبوجيه
که جهان را به جانبِ عدالت و آزادي فراخوانده ام
که انسان را به جانبِ آرامش و اعتماد فراخوانده ام.

پس فرمان دادم تا صخره هاي سهمگين را
از مقابلِ گام هاي خستگان بردارند
رودها را روانه کنند
جلگه ها را بيارايند
پرندگان را در آزادي و
آدمي به آسودگي شود.
من،کوروش هخامنش
فرمان دادم که بر مردمان مَلال مَرَوَد
زيرا مَلالِ مردمان
مَلالِ من است
زيرا شادمانيِ مردم
شادمانيِ من است.

من پيام آورِ اميد و شادماني را
دوست مي دارم
پيروزي باد بر سکونِ سايه را
دوست مي دارم
وزيدنِ زندۀ گندم زاران را
دوست مي دارم
خنياگران و گهواره بانان را
دوست مي دارم
خوشه چينان و دروگران را
دوست مي دارم
محبتِ مردمان و آزاديِ آوازشان را
دوست مي دارم
من راستي و دُرُستي را
دوست مي دارم.

پس به آينده گان و نيامدگان بگوييد
او که دوست مي دارد
دوست داشته خواهد شد

و او که بر مردمانش ستم کند
ديري نمي رود که راه به دوزخ خواهد گشود.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 18:47  توسط آذربرزين  | 

 
براي من
که جهان را به جانبِ علاقه فراخوانده ام
چوپان به کوه و
پير به خانه و
پيشه ور به شهر ... يکي است
همه برادرانِ من اند.

براي من
که برادرِ بينايان و غَم خوارِ خستگانم
زنان به جاليز و
دبيران به دير و
سواران به صحرا يکي ست
همه خان و مان من اند.
من کوروشم
و تنها نجاتِ جهان به آرامشم باز خواهد آورد
من پسرِ پادشاه اَنشان و
مشعل دارِ مردمانم

من برگزيدۀ گلبرگ و شبنمِ خالصم
که خداوند
به شادمانيِ سپيده دَم سوگندم داده است
من پيام آورِ آن حقيقتِ بي پَرده ام
که پروردگار همه رودها،راه ها،دامنه ها و درياها را
به فرمانم آورده است.

از پهنه هاي پارسوماش
تا جلگه هاي جليلِ اَنزان
سوارانِ من از کشتزارِ بي کرانه برنج و
عطر گندمِ نو مي گذرند.
فرشتگانِ نان و شَفا
شبانه به شوشيانا رسيده اند.

پس اي ستمديده گان
فراواني و خوشي هاتان بسيار باد
آسايش و اميدهاتان بسيار باد
فرزندان برومند و
برکتِ نانتان بسيار باد.
نان و نمک،خوابِ آرام و
بيداري بارانتان بسيار باد.

من برگزيدۀ زمين و اولادِ آسمان،
آزاديِ شما را رَقَم خواهم زد
زيرا من نگهبانِ بي مرگِ محبتم
رهاوردِ من
رهاييِ مردمانِ شماست.
من اورشليمِ ويران را
واژه به واژه و سنگ به سنگ
بازخواهم ساخت
زنجير از دو دستِ فرزندانتان خواهم گشود
و بر اين صخرۀ سترگ
خواهم نوشت:
آزاديِ آدمي
آخرين آوازِ اولينِ من است.

زندان ها را دَرهَم خواهم شکست
دژها را خواهم گشود
و بيدادگران را خانه نشينِ شکستِ خويش خواهم کرد.
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 9:26  توسط آذربرزين  | 

درورد بر دوستان خوبم

می دونم که هنوز من تازه کارم و به این سادگی ها منو توی جمع بزرگان راه نمی دن ولی از اونجایی که هدفم از این کار علاقه زیادم به تاریخ این کشور (به خصوص ازنوع قبل از اسلام ) و اطلاع رسانی به دوستای عزیزمه تصميم دارم كه در آينده در مورد جنگهاي ۷۰۰ ساله ايران و روم هم براتون بنويسم با اميد اينكه مورد توجه دوستان قرار بگيره .

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 8:56  توسط آذربرزين  | 

اين منم کوروش
پسر ماندانا و کمبوجيه
پادشاه جهان
پادشاه پهناورترين سرزمين هاي آدمي
از بلندي هاي پارسوماش تا بابل بزرگ.
 
اين منم پيشواي خرد،خوشي،پاکي و پارسايي
نواده ي بي بديلِ نور،توتياي ترانه،سرآمد سلطنت
بَعل با من است و نَبو با من است
من آرامش بي پايان اَنشان و
شکوه ملت خويشم.

من پيام آور برگزيده ي اهورا و عدالتم
که جز آزادي
آواز ديگري نياموخته ام
و جز آزادي
آواز ديگري نخواهم آموخت.
 
پس شادمان باشيد
زيرا به ياري ستم ديدگان خسته خواهم آمد
من شريک در هم شکستگان سرزمين شما هستم
زودا از اين ورطه برخواهيد خاست
و من اين شب وحشت را در هم خواهم شکست
و روز را به خاطر خاموشان باز خواهم خواند
و آزادي آدمي را رقم خواهم زد
و به خنياگران خواهم گفت
براي گوشه گيران و گمنامان بخوانند
من آمده ي عدالت و ميزبانِ آزادي ام.
 
چنين پنداشته
چنين گفته
چنين کرده ام
که پروردگار بزرگ
به اسم هفت آسمان بلند آوازم داد
تا پيشواي دانايان و برادر دريادلان شوم.
 
من امنيت بي پايان آوارگان زمينم
که به احترام آزادي
ديوان و درندگان را به دوزخ درافکنده ام.
پس اهريمن نابکار بداند
که سرزمين من،ساحت بي انتهاي آفتاب و آرامش آدمي ست
تا پرده دران و ديوان بدانند
من دولت دريا و دلالت
دانايي ام
من منجي منتظران بي ماه و مونسم
که آشتي آسمان و زمين را به زندگان خواهم بخشيد.
من قانون گذار بزرگ بارانم
که رحمت و رهايي را به ارمغان آورده ام.
شاه شاهان
پسر ماندانا و کمبوجيه منم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 16:7  توسط آذربرزين  | 

درود بر همه عاشقان ايران.
متني که در ادامه مي‌خوانيد  بازسرائي کتيبه هاي سنگي زمان هخامنشي بود که در کتاب
منم کوروش،شهريار روشناييها               (I'm Cyrus , Lord Of  The Light)
به چاپ رسيده. و از اين به بعد تصميم دارم که اگه خدا بخواد هفته اي يک بار از اين کتاب متني رو بنویسم.
اين كار رو اولين بار يكي از دوستان خوبم آقاي محمد هاشمي در گروه روزنه انجام داد ولي ناتمام ماند.
اميدوارم که مورد پسندتون قرار بگيره.و خدا من را ياري كنه تا بتونم كارم رو تموم كنم .
من رو هم با ايميل ها و پيام هاتون راهنمايي کنيد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 15:57  توسط آذربرزين  |